
امروز وقتي برميگشتم اثري ازش نبود ! پيرمردي رو که يه پا داشت رو ميگم. شايد او هم رفت مثل همهي کارتون خوابهايي که هر شب ميروند.... زود فراموشش ميکنم ، همهي ما زود فراموش ميکنيم و شايد به همان زودي عادت ميکنيم ، عادت مي کنيم و به زندگي شرافتمندانمان بر ميگرديم. آه چقدر اين زندگي مسئولانه و شرافتمندانمان را دوست دارم، و اين چنين است که کم کم به خاطر بوي گند خودت بوي گند همرهان را نميفهمي.... بين خودمان باشد بهتر است صدايش را در نياوريم...

گزارش از هشتادمين سالگرد تولد ا.بامداد 21 آذر 1384 قطعهي 9 امامزاده طاهر:
قرار است مراسم ساعت 30/2 شروع شود ، کمي قبل از ساعت مقرر ميرسيم. من هستم ، آرمان و کوهيار، سروش و ويکتوريا ؛ قبل از رسيدن ما شروع کرده اند راستش را بخواهيد برنامه خواندن شعر بر مزار شاملو است ، در نتيجه حتما لازم نيست که راس ساعت خاصي شروع شود. آنها که زودتر آمدهاند زودتر شروع کردهاند به شعرخواني .حدود 60-50 نفري جمع شدهاند، هرجه از آغاز برنامه ميگذرد بر جمعيت افزوده ميشود،آخر برنامه جمعيت کمي از صد نفر بيشتر است.
پوستري توزيع ميشود شعري از شاملوست ، کنار شعر امضاي شاملو: براي سياوش خودم.... حرصم ميگيرد .. مردم جمع شدهاند براي بزرگداشت شاملو آقا خوذش را مطرح مي کند.
عدهاي گرد مزار شاملو حلقه زدهاند، روي زمين نشسته شعري از شاملو يا از خودشان ميخوانند.گوشهي لب همشان سيگار روشن است. سيگار دود ميکند و شعرها خوانده ميشوند.

کمي آنطرف شهداي گرانقدر محمدجعفرپوينده و محمد مختاري آرميده اند. هوشنگ گلشيري در يکسو و احمدمحمود در سوي ديگر، کمي پائينتر صفرخان آرميده؛ نيک ميدانم که اين يک تکه زمين، اين بزرگمردان را نميگنجد.
فراهاني شاعر جوان و معلول کرجي بر مزار شاملو شعر ميخواند و بعد مشغول سخنراني ميشود.:" انسان بودن و به انسان فکر کردن، اگر همه اينطور باشند؛ديگر کسي نخواهد ماند که بخواهد به آزادي تجاوز کند" درست ميزند وسط هدف؛تحسينش ميکنم. ارمان هم شعري مي خواند، اشک از چشمهايش جاري ميشود، از مزار دور ميشود….
با چند نفري گرم صحبت ميشويم، راستش را بخواهيد پسرک بحث را پيش مي کشد: " شما بايد از آنها باشيد که اعتقاد دارند يک با يک برابر نيست" من و سروش به هم نگاهي مياندازيم . خندهمان ميگيرد. مي پرسم :" مگر هست؟"خلاصه چشمتان روز بد نبيند دورمان را سه چهار تا از اين دوستاني که دهانشان بيشتر از مغزشان کار ميکند،دورمان را ميگيرند و در مورد کمونيسم،مارکسيسم و سوسياليسم اظهار نظر ميکنند. اين جاست که بي اختيار ذهنم به اين سمت ميرود که ايراني جماعت مستقل از اينکه چه تفکري دارد کوتوله است! آدم هاي متوسطي که نمي دانم کي مي خواهند قد بکشند،به قول شروين وکيلي "مشکل ما اين نيست که به جهت غلطي ميرويم مشکل ما اين است که به هيچ سمتي نميرويم." لاي حرفشان به حميد خوانساري که آنطرفتر ايستاده اشاره ميکنند و ادعاي اينکه با سبک جديد خودش يه اسم غزل نو ، شعر چپ مي گويد و از سفارت کوبا پول ميگيرد.
من قاضي نيستم ولي يک چيزي را خوب ميدانم ايراني استاد انگ زدن است…
اين وسط آرمان و کوهيار هم بيکار ننشستهاند، با سياوش شاملو،منجمي که ادعا ميکند دوست قديمي شاملو بوده، و فراهاني مصاحبه مي کنند.
آيدا خيلي دير آمد ، نميدانم چرا… شايد چون دکان باز نکرده؛ شايد هم خيلي مغرور است… به هر دليل جمعيتي که در حال متفرق شدن بودند و برنامه را پايان يافته تلقي ميکردند، دوباره برميگردند.مردم خيلي دوستش دارند، خيلي بيشتر از سياوش… اين حقيقت با من هزاز هزار حرف مي زند.جواني ساز دهني ميزند و آيدا در کنار سياوش روبروي سنگ قبر قرار ميگيرد.

" همه خيلي خوش اومدن ما که شما رو ميبينيم انرژي ميگيريم" بعد سر مزار ميرود و دسته گلي را که دختر بچهاي به او ميدهد را روي سنگ قبر ميگذارد.با اشاره به گلبرگهاي روي سنگ قبر :" کي اينا رو اينقدر قشنگ چيده؟" زني توضيح ميدهد که کار اوست:"اينم من رنگ کردم اگه جسارت نباشه…."

برنامه تمام ميشود امزاده طاهر و ساکنانش را به غروب تنهاييشان ميسپاريم و ….

گزارش کاملتر را در ارنستو بخوانید.
پیام مهرانگیز کار به مراسم بزرگداشت روز جهانی حقوق بشر در دانشگاه صنعتی شریف:
دانشجویان رشید ایرانی
فرزندان عزیزم
امروز احساس می کنم درکنارشما هستم و با شما برای آنچه مانع بهبود وضعیت حقوق بشر درایران شده است به رایزنی و چاره جویی نشسته ام . متأسفانه همفکران و فعالان حقوق بشردردوسوی مرزها از یکدیگر جدا افتاده اند که خود نشانه ای است از نقض حقوق بشرویکی از عوارض زیانبار آن است.
امروز 10 دسامبر روز جهانی حقوق بشر نامگذاری شده است . نگران کننده است که ایران در قرن بیست ویکم میلادی همچنان به نام یک دولت بی اعتنا نسبت به ضوابط جهانی حقوق بشر مطرح است و فعالان حقوق بشر و قربانیان خشونت های دولتی نمی توانند صدای خود را آنگونه که باید انعکاس دهند. سلب امنیت از فعالان حقوق بشر مهمترین مانع دربرابر بهبود وضعیت حقوق بشر است . امروز در حالی مراسم روز جهانی حقوق بشر را برگزار می کنید که اکبر گنجی ، ناصر زرافشان و عبدالفتاح سلطانی به جرم دفاع از قربانیان خشونت های دولتی درزندان به سر می برند. کم نیستند دیگرانی که به این جرم طعم زندان را چشیده اند و با آنکه اززندان رها شده اند ، نمی توانند به دلخواه سخنگوی قربانیان بشوند.
دولت ایران ازآنجا که عضوجامعه ی جهانی است و عضو سازمان ملل متحد است و اعلامیه ی جهانی حقوق بشرو میثاق های الحاقی آن را امضاء کرده است ، نسبت به اجرای اصول این اسناد بین المللی ملزم و متعهد است.
شما فعالان جوان مدافع حقوق بشرمی توانید دولت را به تعهداتی که از آن غفلت می کند آگاه سازید. تا زمانی که دولت ها به تعهدات حقوق بشری خود تن نداده اند وظیفه ی فعالان حقوق بشرپایان نمی یابد. شیوه هایی که برای افزودن برسطح آگاهی مردم انتخاب کرده اید و همچنین شیوه های مسالمت آمیزی که برای آشنا ساختن دولت به تعهدات بین المللی برگزیده اید با ارزش ترین نقشی است که دراین دوران حساس ازتاریخ ایران ایفا می کنید.
ضوابط جهانی حقوق بشر آخرین دستآورد انسان قرن بیستم میلادی است. قانون اساسی جمهوری اسلامی استفاده از دستآوردهای انسانی را اجازه داده است . بنابراین حرکت شجاعانه ی شما برای آموزش حقوق بشربه مردم و یادآوری تعهدات بین المللی به دولت ازهرزاویه که نگریسته بشود دارای وجاهت قانونی است و عدالت جویی شما جوانان ایرانی الهام بخش و تضمین کننده ی آن است .
با بهترین آرزوها
مهرانگیز کار
پژوهشگر حقوق بشردردانشگاه هاروارد امریکا
10 دسامبر 2005 – بوستون
يکشنبه 20 آذر دانشگاه شريف سالن جابربن حيان
هفتهي حقوق بشر است، و امروز عمادالدين باقي مهمان ما! قبل از جلسه علي مرا مخاطب قرار ميده که پيام مهرانگيز کار کمي تنده نظرشوراي مرکزي چيه؟ پاراگراف دوم را بخونم يا نه! نگاهي به پيام ميندازم بعدبا لبخند به علي ميگم اينکه اگه پاراگراف دومشو حذف کني چيزي ازش باقي نميمونه!اين وسط معلوم ميشه که آقاي باقي گفته پيام رو وقتي من حضور دارم قرائت نکنيد! دلم لرزيد! فهميدم که امروز هم از آن روزهاي ...؛ياد روزي ميافتم که تاجزاده آمده بود وخب به قول معروف: "بچرخ تا بچرخيم"
برنامه کمي گذشته از ساعت 2 شروع مي شود،مجري برنامه علي عبدي است، فوق العاده شروع مي کند فکر نمي کنم کسي مثل او ميتوانست اينقدر با احساس و قوي شروع کند! مهر انگيز کار براي برناممان پيامي فرستاده ، مهمانمان هم عمادالدين باقي است؛ نماينده اي هم آمده که پيام کوفي عنان به مناسبت روز جهاني حقوق بشر را قرائت کرد.باقي شروع ميکند،قلم به دست ميشوم و مينويسم...
باقي قرار است راجع به موانع و مشکلات حقوق بشر صحبت کند اين را خودش در ابتداي حرفهايش ميآورد.سپس با تقسيم بندي مشکلات به مشکلاتي که به "موانع سياسي و دولتها" برميگردد و"موانع فرهنگي" ادامه ميدهد:
"تفکري وجود دارد که تنها مانع يا بزرگترين مانع پيشرفت حقوق بشر مانع سياسي يا دولت ها هستند. البته اين مانع وجود دارد. چون اين حکومت ها هستند که ناقض حقوق بشر هستند.اما موانع فرهنگي،اجتماعي و اقتصادي هم وجود دارند که گاه نقش و کارکردشان بسيار مهمتر از دولت ها است. و اگر آن موانع برطرف شود، دولت ها هم محدود تر مي شوند"
خلاصه قرار است در برنامهي امروز به موانع فرهنگي پرداخته شود، لذا ادامه ميدهد:
“ پس از برطرف شدن نيازهاي اوليه آدمي است که جوامع به حقوق بشر به عنوان دغدغه خواهند پرداخت. يکي از بزرگترين مشکلات حقوق بشر در همه جاي دنيا مانع فرهنگي است. ما در جامعه اي زندگي مي کنيم که بدون پذيرش فرهنگي يک پديده ، امکان طرح آن به صورت يک هنجار و ارزش وجود ندارد. به عبارت ديگر حقوق بشر را بايد ابتدا از لحاظ فرهنگي حلال کرد سپس مورد استفاده قرار داد.”
دراين بين براي روشن شدن مساله مثالي ميآورد از ماهي اوزونبرن ميگويد که اين ماهي تاقبل ازاينکه حلال شود به لحاظ اقتصادي و غذايي در جامعهمان ارزش صفر داشت،اما بعد از اينکه زيرميکروسکوپ فلسش را کشف کردند و حلال اعلام شد .... بعد ادامه ميدهد:
“ حلال کردن حقوق بشر يعني اينکه حقوق بشر بايد با ارائه دلايل مذهبي مطرح گردد تا قيمت خودش را در جامعه پيدا کند. يعني تا وقتي که در نظر توده هاي سنتي، حقوق بشر يک کالاي وارداتي غربي شمرده شود که تصور کنند اين آمده تا دينشان را از آنها بگيرد، نه تنها براي آنها ارزشي نخواهد داشت،که با آن مي جنگند”
اينجاست که من تقاضاي سوال شفاهي ميکنم که در ابتدا مخالفت ميشود(ظاهرا گوش آقاي باقي سنگين است) در ادامهي برنامه مشغول ثبت سوالاتم روي اوراق مخصوص هستم که خبر ميرسد ميشود شفاهي هم پرسيد.....
باقي ادامه ميدهدکه موانع فرهنگي فقط محدود به موانع مذهبي نميشود :
“ ... به عنوان مثال، در کشورهاي اروپايي تا نيمه هاي قرن 20 جدال بسيار سختي، در مورد برابري حقوق زن و مرد در گرفت.که اين به خاطر مقاومت فرهنگي جامعه در مورد پذيرش برابري حقوق مرد و زن در آنجا بود. حتي بعضي از اين کشورها خيلي دير حق راي زنان را پذيرفتند.در سوئيس سال 1975 چند سال بعد از ايران، حق راي زنان به رسميت شناخته شد.اين نشان مي دهد که يک مشکل فرهنگي وجود دارد.در مقولات ديگر هم همينطور، مثلا در مورد مجازات اعدام، از نظر فرهنگي هنوز بسياري از کشورهاي دموکرات و حامي حقوق بشر،اين پذيرفته نشده، مسئله، مسئله مذهب هم نيست. در فرانسه، اکثريت مردم، با لغو مجازات اعدام مخالف بودند، اما از وقتي که وزير جديد دادگستري آمد با اين شرط وزارت را پذيرفت که پارلمان مجازات اعدام را لغو کند. در حاليکه در نظرسنجي ها اکثر مردم موافق حکم اعدام هستند.هم اکنون در آمريکا هم، در بعضي ايالت ها مجازات اعدام لغو نگشته، يعني مقاومت وجود دارد. و هنوز جامعه اين را نپذيرفته.”
خلاصه از اين ميگويد که اگر همين آلان در کشورهاي غربي در مورد لغو مجازات اعدام نظرسنجي شود راي نميآورد.
سخنراني آقاي باقي که تمام ميشود علي سوالات کتبي بچهها را ميپرسد که اکثرا پيرامون رابطهي دين است و حقوق بشر . به عنوان مثال سوال مي شود:
منظور از حلال کردن حقوق بشر چيست؟ ما در ساليان گذشته با مفاهيم متضادي مانند جمهوري اسلامي، مردم سالاري ديني، مهندسي اسلامي، و اينک حقوق بشر اسلامي رو به رو بوده ايم،با وجود اينکه اين راهکار به لحاظ تاريخي بارها ناکارآمدي خود را اثبات کرده، آيا فکر نمي کنيد اينگونه ارائه مفاهيم، موجب انحراف از اصل حقوق بشر و تقليل مفاهيم آن ميگردد؟
و خيل سوالات مشابه که باقي بعضي را چواب ميدهد و از زير آن درست و حسابيها و به قولي بودارها به اين بهانههايي مثل "نميشود جواب همهي سوالات را اينجا داد"،"اين بحث نياز به برنامهي مفصلي دارد"، در اين وقت محدود جواب دادن به اين سوال مثل خواستگاري در تاکسي است"، "اين را در مقالهي فلان بحث کردهام" فرار ميکند....
علي صدايم ميکند و پشت تريبون ميروم با نام و ياد شهيد محمدجعفر پوينده شروع ميکنم،مترجم اعلاميهي جهاني حقوق بشر که 7 سال پيش در چنين روزهايي ربوده شد و به طرز وحشيانهاي خفهاش کردند.. بعد مي روم سراغ سوالهايم:
"آقاي باقي فلس اين حقوق بشر کجاست تا به آقايان و تودهي سنتي نشان دهيم و بعد آنها به ما اجازهي فعاليت در زمينهي حقوق بشر بدهند"
"ما نميگوييم که تنها مشکل و مانع حکومت است، ما هم به موانع فرهنگي آگاهيم، اما قضاوت کنيد چه حجمي از رسانههايي که توليد فرهنگي ميکنند در اختيار حکومت هستند. ما براي فرهنگسازي ابزار ميخواهيم ،وقتي رسانهاي در اختيار نداريم به ما قبولانده ميشود که حکومت بزرگترين مشکل است."
"شما در فرمايشاتتان آورديد که در کشورهاي غربي هم موانع فرهنگي وجود دارد و در آنجا هم اکثريت مردم با بعضي موارد مربوط به حقوق بشر مخالفند.تا آنجا که من ميدانم يکي از کارکردهاي حقوق بشر اين است که در برابر استبداد اکثريت از حقوق اقليت دفاع کند، چه نيازي به تائيد اکثريت هست؟ آيا نبايد با حقوق بشر مثل قانون برخورد شود"
و در پايان يادي ميکنم از ناصر زرافشان که به اتهام وکالت خانوادههاي شهيدان قتلهاي زنجيرهاي -که در آن ماجرا بديهيترين حقوقشان نقض شد- دربند است. و ذکر ميکنم که ما اين جا جمع شده ايم و از حقوق بشر صحبت ميکنيم اما تا وقتي که يادي از زرافشان نشود اين جلسات بي معني هستند.
باقي مشغول جواب دادن ميشود، دو تا سوال را که کلا بي خيال مي شود و در مورد رسانه مي گويد : "همين جلسات رسانه است،وقتي شما کتابي در مورد حقوق بشر مي خوانيد يک رسانه است..." و از شرايط چند سال پيش ميگويد که اصلا اسمي از حقوق بشر نبود...
با خودم ميگويم اين وضعش از تاجزاده هم خرابتر است... حالا ميفهمم چرا به شادي صدر و محمدعلي دادخواه مجوز ندادند و به باقي دادند... نه بابا آقايان خوب حواسش جمع است....
بعد از من يک دوست زرتشتي بالا ميرود و به حرفهاي چندي پيش جنتي که غير مسلمانان را به حيوان تشبيه کرده بود حمله ميکند .
اعصابم خورد است هي بيرون ميروم و بر ميگردم اين است که دقايق پاياني را از دست ميدهم و هنوز هم دوستان فايل صوتي اس را مرحمت نکرده اند فقط يادم هست که آرمان هم پشت تريبون ميرود و در مورد استقلال انجمن دفاع از حقوق زندانيان ميپرسد.مابقي حرفهاي باقي هم مثل موعظه است اگر بخواهم خلاصه کنم << به جاي گير دادن به حکومت بياييد کارهاي خيريه بکينم ببينيد چه خوب و ناز است کسي هم کارمان ندارد و ....>> و خلاصه ياد اين پيرزنهاي فيلمهاي آمريکايي ميافتم که دور هم جمع ميشوند و کار خيريه ميکنند يا به تعبير دوستان NGO تشکيل ميدهند.
با خودم ميگويم پس آن باقي که براي مقالههاي آتشينش ذوق مرگ ميشديم کجاست ؟ مهمان امروز ما با او نسبتي دارد؟......
رضا هم اين مراسم را گزارش کرده است هرچند که تعبيرش کاملا فرق دارد.
احمدی نژاد، اسرائیل و حقوق شهروندی ما ایرانیان!
کانت در رسالهی "اندیشههایی برای تاریخی جهانی" میآورد:
"مسالهی استقرار قانون اساسی مدنی کامل به مسالهی رابطهی قانونی دولتها بستگی دارد"
این گفتار کانت انقلابی در فلسفهی سیاسی محسوب میشود هر چند تا همین اواخر به طور جدی مورد توجه قرار نگرفته بود.
در این رساله کانت چنین استدلال میکندکه حقوق و وظایف عمومابه رسمیت شناخته شدهی دولت در قبال شهروندان خود، از نظر منطقی،مستلزم به رسمیت شناختن برخی حقوق و وظایف به همان اندازه مهم از سوی خود آن ها در قبال یکدیگر (وشهروندان یکدیگر)است.
بنابراین با این پیش فرضهای ساده واضح به نظر می رسد که در دنیای امروزنمیتوان از دولتمردانی چون بوش -که حقوق سایر دولت ها و شهروندان آنها را به رسمیت نمیشناسند- انتظار داشت که حقوق شهروندانشان را به رسمیت بشناسند. چنانکه طوفان کاترینا شاهدی بود بر ابن مدعا.
حالا خودتان قضاوت کنید که با این برخوردهای ستیزه جویانهی آقای احمدی نژاد که حقوق دولت و شهروندان اسرائیلی را به رسمیت نمیشناسد چطور می توان انتظار داشت آزادی های فردی، اجتماعی ما را به رسمیت بشناسد؟
در دنیای امروز صلح و رعایت حقوق بشر کلیتی به هم پیوسته در میان همهی ملت هاست.
قسمتهایی از سخنان اخیر آقای رئیس جمهور:
"برخى كشورهاى اروپايى اصرار دارند بگويند كه هيتلر ميليون ها يهودى مظلوم را در كوره هاى آدم سوزى سوزاند و آن قدر روى اين مسئله اصرار دارند كه هر كسى كه خلاف آن را ثابت كند، او را محكوم كرده و به زندان مى اندازند. اگرچه ما اين ادعا را قبول نداريم، اما اگر فرض كنيم كه درست است، سئوال ما از اروپايى ها اين است كه آيا كشتار يهوديان مظلوم توسط هيتلر دليل حمايت آنها از رژيم اشغالگر قدس است؟ اگر اروپايى ها راست مى گويند در خود اروپا مثلاً در آلمان، اتريش و يا كشورهاى ديگر چند ايالت خود را به صهيونيست ها بدهند و صهيونيست ها حكومت خود را در اروپا ايجاد كنند. شما قطعه اى از اروپا را تقديم كنيد، ما هم از آن حمايت مى كنيم و هيچ شعارى هم عليه دولت آنها نخواهيم داد."
نمیدونم کسی نیست که جلوی این ابتکارات و پیشنهادهای هوشمندانهی آقای رئیس جمهور را بگیرد. این طور پیش برود....
" شما مى گوييد هيتلر جنايت كرد، چرا بچه ها و زنان فلسطينى بايد پاسخ و تقاص اين جنايت را بدهند. اروپا قاره آبادى است. همان آلمان كشورى است كه مدعى است يهودى ها را كشته و اخيراً دانشمندى كه در اتريش گفت اين خبر جعلى است، او را دستگير كردند و محاكمه مى كنند، خوب آلمان و اتريش بيايند يك، دو تا سه ايالت و هرچه دوست دارند در اختيار رژيم صهيونيستى قرار دهند و در آنجا كشورى تشكيل دهند كه همه اروپا طرفدار آن هستند و مسئله به طور ريشه اى حل خواهد شد. چرا اصرار دارند كه با تحميل خود به ساير قدرت ها، غده اى را اينجا بگذارند كه هميشه درگيرى و تنش هست. اين يك پيشنهاد است."
دیشب با مسعود و حنیف رفتهبودیم گوهردشت، وقتی داشتیم بر میگشتیم با صحنهی جالب توجهی برخورد کردیم، یک ماشین نیروی انتظامی توقف کردهبود و سه مامور تلاش میکردند که یک جوان را بازداشت کنند. جوان مقاومت میکرد و دائم فریاد میزد که :" برای چه مرا بازداشت میکنید؟" ،"مگر چه کار کردهام ؟"،"من هم پدر و مادر دارم" و.... هرچه مقاومت جوان برای اینکه سوار نشود بیشتر میشد ، رفتار ماموران هم خشنتر و حیوانیتر میشد، سعی میکردند با خم کردن گردن و کمر جوان اورا داخل ماشین بیاندازند، دو سه باری هم تا نیمههای راه موفق عمل کردند اما جوان دو باره بیرون میجست، برخورد بی شرمانه و توهین آمیز نیروهای انتظامی وقتی به اوجش رسید که سعی کردند جوان را داخل صندوق عقب ماشین GLX شان بندازند، حالا دیگر جمعیت زیادی دورشان حلقه زدهبود، جوان دیگری جلو رفت و خودش را حائل کرده، با لحن محکمی گفت:" مگر چه کار کرده؟" و این شد که چند نفر دیگری جلو رفتند و با تکرار همین سوال جوان را رهاندند، ماموران بهتشان زده بود،نمیدانستند چه باید بکنند.هیچ جواب قانع کنندهای نداشتند، همان جوان اولی که شجاعانه خودش را حائل کرده بود ؛ با اشاره به پسری که میخواستند بازداشتش کنند( و دماغش خونی شدهبود) پرسید :"کی این را زده؟" و حالا خود پسرک و چند نفر دیگری طلبکار شده بودند که باید معلوم شود که کی او را زده؟ پسرک را رهاندند که برو و لازم نیست طلبکار هم بشوی؛ ماموران هم که میدیدند جمعیت زیادی دورشان را گرفته و منتظر جواب است، یکریز میگفتند که"ما کتکش نزدهایم خودش خون آمده..." چند لحظه ای که گذشت ماموران که ناکام مانده بودند برای سرپوش گذاشتن به ذلالتی که گرفتارش شده بودند، سعی در پراکندن چمعیت داشتند و دائم داد میزدند که " برای چه ایستاده اید متفرق شوید" و جمعیت کمکم متفرق شد ، در حالیکه همه همدیگر را تحسن میکردند که خوب جلویشان ایستادیم،امیدوارم یک چنین ایستادگی هایی در برابر حرکتهای غیرقانونی نیروهای انتظامی افزایش یابد.
حالا اینکه چرا این را نقل کردم اولا حتما میدانید که چند روز مانده به روز جهانی حقوق بشر، راستش را بخواهید باید بپرسیم که کجای این حرکات منطبق بر اعلامیهی جهانی حقوق بشر است؟ اولا بدون هیچ دلیل خاصی فقط و فقط به خاطر قدرت نمایی کسی را بازداشت می کنند، حالا گیریم که تا 24 ساعت حق این را داشته باشند که تفهیم اتهام نکنند ، ولی این رفتار توهین آمیز و حیوانی با بازداشت شده درست است؟ این که بخواهند اورا توی صندوق عقب ماشین بیاندازند؟ شان انسانی او چه می شود؟ امنیت اجتماعی و شان و آبرویی که اعلامیه ی جهانی حقوق بشر تضمین میکند چه میشود؟ حتما می دانید که مطابق همان اعلامیه تا مجرم بودن فرد توسط دادگاه مصلح و بی طرف اثبات نشود، فرد متهم بی گناه است. آیا این طرز رفتار با یک انسان بی گناه درست است؟
اتفاقی که افتاد اتفاق چندان مهمی نبود ولی چند تا نکته را روشن میکند:
1- نقض حقوق بشر در ایران فقط محدود به فشار به نیروهای فعال سیاسی نمیشود بلکه یک موضوع گستردهی اجتماعی است که دامنهی شمولش تمام شهروندان هستند. لذا نباید دغدغهی جماعت معدود سیاسیون باشد، این موضوع به همهی ما بر میگردد و همهی ما باید آن را طلب کنیم. به عنوان یک مثال ساده، مسالهی زنان در ایران ، حقوق اولیه زنان به واسطهی قانون و هم به واسطهی حرکات غیر قانونی به طور گستردهای نقض میشود، زنان نیمی از جمعیت ما را تشکیل میدهند، این نیمهی جمعیت علاوه بر آنکه در مورد مسائل مشترک با مردان حقوقش نقض میشود بلکه مورد ظلم مضاعف هم قرار میگیرد. مسالهی حقوق بشر به همهی ما بر میگردد و به اعتقاد من به دلیل همین شمولیت کلید مبارزهی اجتماعی در ایران است.
2- به حقوق خودمان آشنا نیستیم، برای بسیاری اتفاق افتاده است که بدون اینکه بدانند برای چه با بیحرمتی بازداشت شدهاند، اما نپرسیدهاند که به چه اتهامی مرا بازداشت میکنید و یا اعتراض نکردهاند که چرا اینطور با من برخورد میکنید؟ و خلاصه تا وقتی که حقوق شهروندیمان را ندانیم(حتی در چارچوب همین قوانین دست و پا شکستهی خودمان) حقوقمان تضییع و مورد تجاوز قرار میگیرد. لذا آگاهی دادن و آگاه شدن به حقوقمان اولین قدم برای جلوگیری از تضییع حقوقمان است.
3- وقتی میتوان امیدوار به نتیجه بود که به طور هماهنگ وارد عمل شویم، نباید فراموش کنیم که نقض حقوق انسانی یکی از شهروندان ، نقض حقوق انسانی ما و توهین به انسانیت است ، لذا مشکل،مشکل ما هم هست و اساسا مشکل هر انسانی است در هر گوشهی دنیا. هیچ وقت فراموش نکنیم وقتی که به حقوق شهروند دیگری تعرض میشود و ما لب به اعتراض باز نمیکنیم به تجاوزگر جرات تجاوز به حقوق خودمان را دادهایم. سکوت در برابر ظلم عملا همکاری با آن و تبدیل شدن به ابزار دستی برای رواج جهل، ستم و فساد است.
16 آذر امسال هم گذشت. کلی زحمت کشیده بودیم که برنامهی آبرومندانه ای برگزار کنیم که جنبهی اعتراضی خودش را حفظ کند. اما 16 ام را تعطیل کردند و خب تمام زحمتها و اعصاب خوردشدنها هدر رفت....
دلم به حال هیأت نظارت می سوزد، خودش را ضایع کرد و به قادری و آقاجری مجوز سخنرانی نداد، اگر میداد هم آنها نمیتوانستند سخنرانی کنند.....
روز دوشنبه بود که دوستان بسیجی شربت و نان شیرینی میدادند، بی اختیار یاد هویج و چماق افتادم، شربت و شیرینی؟ نمیفهمم با چه منطقی ؟ این وسط یک نشریهی یک صفحهای هم در آورده بودند که مثلا جریان 16 آذر 32 را میخواست برای بچهها شفاف سازی کند. یا این دوستان ما در این حد بی سوادند که خط مشی آن سه اهورایی را نمیشناسند؛ یا میدانند و خودشان را معذرت میخواهم به نفهمی میزنند ؛این جریان لمپن هم در ایران هزار قصه دارد، نمیدانم چه اشتهای زائدالوصفی دارد در مصادرهی به نفع هر حرکت مثبت به لحاظ تاریخی! راستش را بخواهید خوب روشی را هم انتخاب کردهاند، وقتی میبینند که 16 آذر اصلا برای دانشجوها مهم نیست، وقتی میبینند که دانشجوهای ما اینقدر بیمطالعه هستند که در مورد اخلاف خودشان هم چیزی نمیدانند، وقتی آنقدر تنبل هستیم که اصلا سراغ خواندن مطالبی از این دست نرفتهایم ؛ چه چیزی میتواند این استراتژی آنها را تائید نکند؟ باز هم باید گفت :" از ماست که بر ماست"
چند بار دیگر هم گفتهام حکومت جمهوری اسلامی به مردم ما خیلی هم لطف دارد، جون اگر ده برابر هم فشار بیاورد ابن مردم جیکشان هم در نمیآید، برایشان عادی میشود، به قولی:" ما عادت میکنیم"؛ به خدا من که گیج شدم هر روز بارها میشنوم که غیرت ایرانی را هیچ ملتی ندارد؛ ما که چیزی ندیدیم.(با عرض معذرت از دوستان پان ایرانیست و ناسیونالیستمان)
اما قابل توجه دوستانی که دوستان بسیجی ما ذهنشان را شفاف کرده اند:
از آن سه اهورایی[بزرگ نيا، شريعت رضوي و قندچي] دوتاشان تودهای بودند و یکی هم از ملیهای طرفدار دکتر مصدق، دلیل اعتراض هم آمدن نيكسون معاون آيزنهاور(رئیس جمهور امریکا)به ايران بودکه مثل يك مهمان والا مقام پذيرايي شد. (آن هم در فاصلهی چهار ماه گذشته از کودتای آمریکایی 28 مرداد) حالا خودتان قضاوت کنید که طرز فکر دوستان بسیجی ما به کدام یک از آن سه شهید نزدیک است؟
به امید روزی که کمی آگاهیمان را افزایش دهیم، بنیان هر حرکت رهاییبخش آگاهی است، ورنه باید همین چرخهی معیوب را تا ابد ادامه دهیم.
ماده 18 اعلامیهی جهانی حقوق بشر:
هرکس حق دارد ازآزادی اندیشه، وجدان و مذهب بهره مند گردد ، این حق شامل آزادی تغییر مذهب یا باور ونیز آزادی اظهار مذهب یا باور به شکل آموزش، عمل به شعائر، نیایش و بجاي آوردن آیین ها چه به تنهایی و چه بصورت جمعی نیز می گردد.
ماده 22 اعلامیهی جهانی حقوق بشر:
هرکس بعنوان عضوی از جامعه حق برخورداری از امنيت اجتماعی را دارد و مجاز است تا از طريق تلاش های ملی وهمکاریهای بین المللی مطابق با تشكيلات و منابع هر کشور حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگي را که لازمه منزلت و رشد آزادانه شخصیت اوست را عملی کند.
محمد مختاری در سال 1321 در مشهد به دنیا آمد،در رشته ادبیات فارغ التحصیل شد و تا سال 1359 در دانشکدهی هنرهای دراماتیک تدریس نمود . در جریان انقلاب فرهنگی به واسطهی دگر اندیشی از دانشگاه بیرون رانده شد و از سال 61 تا63 زندانی بود.
در جایی می گوید: « هر گاه آدمی یا ابعادی از هستی او حذف می شوند ، شعر وهنر که حضورشان موکول به آزادی است، در پی حفاظت از ارزش های بشری و پایداری آدمی در راه آزادی بوده اند . »
الهام شاعران نفسم را باز می شناساند
بی جانهاده عشق نشان هایش را
تا واژه واژه ردش را بگیرم و تمام دلم را بازجویم
در شهری
که در محاصره ی خویش مرگ را یاری کرده است.
و در جایی دیگر « در چنین موقعیتی است که شعر و حیثیت انسانی چنان در هم گره می خورند که به مهم ترین نمود پایداری در برابر هجوم عوامل غیر انسانی بدل می شوند .»
نیمی از این تن
اکنون آشناست.
نیم دگر
آن سایه ی شکست است که دوران انحلالش
پایان گرفته است.
تنها نیاز تاریکی را به خاطر می آورم
مثل پوستی هنوز بر استخوان کشیده شده ست و
چهره اش در نیمی از چهره ی زمین
گم گشته است
تا آدمی تنزل یابد به ناگزیرترین شکل خویش و
نیم سایه ی گرسنگی تنش را چون کسوف دایم بپوشاند
و هر زمان که چشمانش فروافتد
بر نیمِ آفتابی ذهنش
چشم بندی بر تلالو خونش ببندند
سرنگونش آویزند
در چاه های شقاوت:
حس کبود غار که تنهامان نگذاشته است از سایه ای
به سایه و چاهی به چاه و
ریشه های ظلمت را گره زده ست به گیسوانمان
-«گیسوی کیست این که به زنگار می زند؟
و زسیم خاردار
آویخته است؟»
"به هر حال با انقلاب بهتر دريافته ايم که با يک نظام ديرينه تاريخی- فرهنگی روبروييم که عين ساخت ذهنی و معرفتی نظام درونی ماست، درون و بيرون ما عرصه ی يک حضور فرهنگی است. اين هر دو مثل يک متن واحدند که تجزيه ناپذير است، خواندن و بازخواندن شان مؤکول به هم است. يعنی تأويل و تحليل درون و بيرون از هم جدا نشدنی ست."
دستی به نیمه ی تن خود می کشم
چشم هایم را می مالم
اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خَنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:
نامم چه بود؟
این جا کجاست؟
"چه بسا در بيرون می کوشيده ايم با فرهنگی ديگر رابطه گيريم، اما در درون، باز بر همان اساس قديم، عمل می کرده ايم. چه بسا مبارزان سياسی و منتقدان تفکر و اخلاق و معرفت، و شاعران و نويسندگان و انديشمندان که به رغم تضاد با وجود بازدارنده ی کهن، و نفی نظری آنها خود در عمل باز صدای همان وجود بازدارنده می شده اند و می شوند.يعنی به رغم توسل به شيوه های جديد رفتار، زير سلطه ی شيوه های قديم رفتار می مانيم. به رغم اينکه به واژه های جديد می گراييم، آنها را در بافت سنتی به کار می گيريم.به رغم جستجوی لحن و وجه متناسب با ضرورت های تحول، از لحن مسلط و ايستای حفظ وضع موجود فارغ نمی شويم. به رغم طرح و درخواست دموکراسی، ديکتاتورمآبانه عمل می کنيم. به رغم طرح مشارکت در توسعه،بيش از هر چيز مروج هدايت آمرانه می شويم. به رغم نفی استبداد، به آمريت پدرانه و ريش سفيدانه، ديکتاتوری صالح و مصلح و نظاير آن می گرويم که ريشه در ساخت استبدادی ديرينه دارد؛ و جامعه را در جهت جامعه توده وار هدايت می کند. بنابراين از آزادی هم مستبدانه دفاع می کنيم. پندارها و گفتارها و رفتارها و روابط نهادی شده در ترکيب زندگی اجتماعی و فردی مان نمايان می شود، تا در بهترين حالت هم هوادار التقاطی بمانيم که از دستاوردهای فرهنگ نو، به صورت ابزاری در خدمت مقاصد و ارزش های سنتی بهره برد."
و این چنین است که تنها مبارزهای را برای دستیابی به دموکراسی تائید میکند که به روشهای دموکراتیک متوصل شود.اما همین مبارزه را هم بر نتافتند چون نیک از کارآمدیاش آگاه بودند و از پیامدش در هراس. این پایان را چه زیبا تصویر می کند:
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
له کرده است؟
"بازخوانی فرهنگ همچنان که تمرين انتقاد است، تمرين مدارا نيز هست، گسترش ذهنيت انتقادی و افزايش تحمل در برابر انديشه ها و عقايد ديگران، دو روی يک سکه اند . هر دو نيز کارکرد جامعه مدنی اند که چشم انداز امروزی شان نهادی شدن حقوق و آزادی های دموکراتيک است. اگر انتقاد از «ديگری» مستلزم مدارا با «ديگری ست»، نقد «خويش» مبتنی بر تحمل در «خويش» است..."
و چه موشکافانه به آسب شناسی رفتارعاملان فساد،جهل و ستم می پردازد:
"آزادی و بسط تفکر انتقادی و نهادی شدن مدارا، بهايی دارد که بايد پرداخت. کسانی که گمان می کنند هميشه حرفی می زنند يا بايد حرفی بزنندکه مو لای درزش نرود، يا کسانی که می پندارند عامل حقيقت مطلق اند، يا همواره بايد حقيقت مطلق را بگويند، يا آنهايی که با توهم آشفته شدن ذهن جامعه، از فتح باب در باره ی هر مسأله ای که به انسان و جامعه و جهان مربوط است بيمناکند، خواسته يا نا خواسته، هيمه ی استبداد می شوند. به همين سبب نيز يا غالبا خاموش می مانند، و در نتيجه بر ستم و زور و فساد و جهل و ... چشم می پوشند؛ يا «ديگری» را به خاموشی فرا می خوانند يا وا می دارند، در نتيجه خود عامل ستم و زور و فساد و جهل اند: اينان سرانجام نيز بی تاب می شوند، و از کوره به در می روند، و به خطاب و تحکم و تهديد می گرايند، و به منع و حذف می پردازند. اما گفت و شنيد هر چند توان بر، و وقت گير هم باشد، عامل رشد تفکر انتقادی و اعتلای فرهنگ است، زيرا از جنس آزادی و مداراست."
خون و لعاب دندان های هم را حس می کنیم از کهنه پاره ای
خشکیده
که راه های صدا را نوبت به نوبت در دهان هر یکمان بسته
است و جیغ ها بر می گردد
تا سرازیر شود به درون
و این گفتگوی دموکراتیک را حتی با بازجو ادامه می دهد:
« ... س . ج که شما سياسی هستيد نه صنفی. چرا چنين و چرا چنان، چه می خواهيد، کی هستيد، آخرش هم مسئله ساده ای را به اين بغرنجی تمام کردن. می گويم آقاجان، آيا حق کار يک امر صنفی هست يا نه؟ می گويد آری. می گويم کار ما نويسندگان چيست؟ غير از نوشتن يا بيان ماست؟ بيان ما کار ماست؛ می گويد: آری. می گويم پس اگر نتوانيم بيان کنيم پس نتوانسته ايم کار کنيم، و اگر کار نکنيم معيشت مان مختل می شود. می بينيد که چقدر حق بيان ما صنفی است؟ انگار خيط کرده؛ واکنش نشان می دهد که پس چرا اين اعلاميه سعيدی و سرکوهی را امضا کرده ای؟ آيا اين هم صنفی است؟ که می گويم قطعا؛ گيج می شود. می گويد من البته زياد وارد نيستم. ولی همينجور مرغ يک پا دارد و انگار يک فکرهايی کرده اند و دارند برايمان پرونده سازی می کنند. مرتب دم از دادگاه می زند يعنی توی دادگاه هستيم» (09.07.1377)، بعد از آمدن احضاريه و رفتن به دادگاه انقلاب.
تاریک اندیشان گفت و شنیدش را بر نتافتند و یکطرفه بازی را به هم زدند.سه روز بعد از نگارش این سطور او را ربودند .
گویی سرنوشت همهی آن ها که زیستن ناپاک را بر نمی تایند به همین جا ختم می شود.
در کپه ی زباله به دنبال تکه ای آیینه می گردم
چشمم به روی دیواری زنگار بسته می ماند
خطی سیاه و محو نگاهم را می خواند:
«آغاز کوچه های تنها
و مدخل خیابان های دشوار
تُف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب
و شیب فاضلاب های هستی انگار این جا
پایان گرفته است.»
و نا پاکانی که شهر را مرده می خواهند.
داسی فرود آمده بود و صدای خاک را می درود
آن کس که صبح از خانه در می آمد
رویای مردگان را با خود می برد
آن کس که شب به خانه در می آمد
رویای مردگان را باز می گرداند
و سرخی از لبان تو شیر از انگشتان من به یغما می رفت
تا هر دو
خاموش شوند
پیراهن سپید عروسان تاریک گردد
و گیسوی جنین به سپیدی گراید...
تنها و با شعرش به جنگ هزار داسی می رود که آزادی را نشانه رفتهاند.
«آغاز کوچه های تنها
و مدخل خیابان های رسوا...»
شعری که می وزد از دیوار نوشته
آن نیمه ی دگر را سراغ می دهد
رفت اما غیبتش از حضور ما چه پر رنگتر
این غیبت از حضور من اکنون واقعی تر است
قانون این خیابان
ساده ست
از گوشه های پرت دنیا نیز هر کس می تواند به این زوال بگرود
و این گودال، این گودال هم زود پر شد ...
«آن نیمه ام کجاست؟
تا من چقدر گورستان باقی است؟»
گودال ها چه زود پر شد
نکند فراموشش کنیم، نکند سایهای شوم و ناپاک میانمان واسطه شود. نمیدانم، می ترسم....
« اگر هم اکنون مردی از راه بماند
و روبه آفتاب که دارد غروب می کند
دراز به دراز بیفتد
چه پیش خواهد آمد جز اینکه چند روزی
در سردخانه بماند
و کاغذی و خودکاری
تنها در جیبش بیابند
که هیچ چیز از این دنیا را معنا نمی کند ... »
ماده 16 اعلامیهی جهانی حقوق بشر:
ماده 12 اعلامیهی جهانی حقوق بشر:
هیچکس نباید در معرض مداخله خودسرانه در زندگي شخصی، خانواده، خانه یا مکاتبات خود قرار گیرد و يا اینکه شرف و آبروي او مورد تعرض قرار گیرد. هرکس حق دارد که از حمايت قانون در برابر چنین مداخله ها و تعرض هایی برخوردار گردد.
پنج شنبه سروش خبرم کرد. سالگرد فروهرها ، میترا و مهرنوش را هم- به این بهانه که بابا آنجاست و می پرسد پسر مگر کلاس نداری این جا چه می کنی- پیچانده بودم؛ این شد که سریع پیشنهاد سروش را قبول کردم قرار شد که جمعه همدیگر را امامزاده طاهر ببینیم. شب که رفتم خانه قرار شد با بابا برویم.
فردا قبل از آغاز مراسم آنجا بودیم . سروش زنگ زد که هنوز ایران خودرو است و خب تبعا خیلی دیر رسید.
در میانه ی آذرماه هوا نوید یاری داده بود؛ آفتاب پاييزي ، از دو سه روز قبل کمی سردتر ؛ با سوز همیشگی دشت های حوالی کرج. تقریبا 300 نفری آمده بودند، کمی از سال های قبل بیشتر .جمعیت گرد ِدو سنگ سياه جمع شده بودند،"هر فردي حق زندگي، آزادي و امنيت شخصي دارد" - بخشي از ماده ۳ اعلاميه جهاني حقوق بشر- را بر پرده اي نوشته و به دو سه تا از درخت های امام زاده طاهر کرج بسته بودند.
محمد علي عمويي (بزنم به تخته، فدای این مبارز قدیمی بشوم سرحال و سر زنده)، سيمين بهبهانی، علي اشرف درويشيان، مهندس شاه ويسي، فریبرز رییس دانا، خسرو سيف، محمد علي صالحي، حافظ موسوي و ... خلاصه سیبیلو ها – به سروش حسودی می کنم- جمعشان جمع است. جایش بدجوری خالی است محمود دولت آبادي.جوانتر ها و دانشجویان هم خوب استقبال کرده بودند.
قراربود مراسم رأس ساعت ۲ عصر جمعه بر مزار آنان برگزار شود. مراسم از حدود ساعت دو و نیم –با تاخیری قابل پیش بینی و طبیعی- آغاز شد. سیاوش مختاری- پسر شهید مختاری-از تختی که جلوی جمعیت گذاشته شده بود بالا رفت ؛ مجری برنامه شد. از حضور مردم برای مراسم تشکر کرد :" لطفا از دادن شعار پرهیز کنید ولی کف زدن مانعی ندارد" از همه ی کسانی که در این سالها تنها شان نگذاشتند و به خصوص از دو چهره ی جهانی اکبر گنجی و ناصر زرافشان- که باعث شد پرونده قتلهای زنجیرهای یک پرونده جهانی شود- تشکر کرد.:" بعد از گذشت ٧ سال از این فاجعه همچنان آمران و عاملان اصلی این فجایع معرفی نشده اند." بعد از آتشی گفت به مناسبت اینکه تازه رفته است و دو شعر به حالت گفتگو یکی از آتشی و یکی از شهید مختاری خواند تا دو نوع نگاه به شرایط سیاسی-اجتماعی سال های اخیر ایران را نشان دهد. تاریخ هر دو شعر به سال سیاه 67 بر می گشت. آتشی دوستی که در دوردست بود را به سایه فرا خواند و مختاری در جواب فاصله ی آفتاب و سایه را فقط یک سرو می دانست.
جمعیت تقریبا هر لحظه که از مراسم میگذشت، اضافه میشد.
بازار بيانيه داغ است ، بیانیه ها دست به دست مي شوند.بیانیه هایی از فعالان کرد و فعالان کارگری.رییس دانا از حاضران تقاضا کرد اعلامیه پخش نکنند : " اعلامیه ها را من بعد از مراسم خودم پخش می کنم"؛ جمعیت کف زدند.رئیس دانا که مدیریت جلسه را بر عهده گرفته بود از علی اشرف درویشیان خواست تا پشت میکروفون بیاید.
علي اشرف- عضو کانون نويسندگان ايران- بيانيه کانون را در محکوميت قتل هاي زنجيره اي قرائت کرد. بعد جایش را به بانوی شعر ایران سیمین بهبهانی داد."قرار نبود شعر بخوانم برای همین شعری با خودم نیاورده ام به همین دلیل چند کلمه ای حرف می زنم" اما کلام سیمین هم شعر است از همسر شهید پوینده گفت که مات و مبهوت آذر سیاه 77 را گذراند، از سهراب 13 ساله ی مختاری گفت. از فرزند خردسال پوینده : "بابا را خفه کردند"؛ صداي لرزانش دلم را می لرزاند، بغضم گرفت خواستم بزنم زیر گریه ؛ جلوی خودم را گرفتم ، با خودم گفتم "اگر قرار باشد ما هم برای شهیدانمان بزنیم زیر گریه پس چه فرقی داریم با ... محکم باش رفیق". از اینکه نمی توان صدای آزادی خواهی را خفه کرد گفت؛ شعری خواند و ستمگر را با تحقیر خطاب کرد. شعر را همه بدجوری پسندیدند،:"درود درود"
رئیس دانا میکروفون را گرفت تا بیانیه ها را بخواند. با بیانیه ی حزب ملت ايران شروع کرد. و بعد بیانیه ای که همه انتظارش را می کشند، بیانیه ای که همه نویسنده اش را می ستایند.{ بیانیه ی ناصر زرافشان}- وکيل شجاع قتل هاي زنجيره اي که به بهانه افشاي اسرار دولت محکوم شده و همين پنج شنبه با اتمام مرخصي ای که برای درمان گرفته بود به زندان اوين باز گشت- زرفشان غمگين از اين كه نتوانست در مراسم حاضر باشد و حاضران هنوز یک خط مانده به اتمام بیانیه : " درود بر زرافشان ، درود بر زرافشان"
بیانیه ی مسعود باستانی روزنامه نگاری که صدمین روز را در زندان اراک سر می کند خوانده شد.
صفا پوینده - خواهر شهید پوینده- می آید، تکیده است و دلگير ، زمانه بیشتر از سنش پیرش کرده است . خودش هم از گذز زمان می گوید. دلم می لرزد! نگاهی به لباسهایش می اندازم، نگاهی به لباس های خودم، نگاهی به لباس های آنها که آمده اند. یادم می افتد سقف خانه ی پوینده را ؛ و همه ی این آدم هایی که آمده اند می روند پی کارشان تا آذرماه بعدی و صفا می ماند و صفا.......
پراکسیس مهمترین ویژگی جنبش چپ است، چپ را به عملش می شناسند....نگاهی می کنم به جوانتر هایی که آمده اند همان هایی که همشان کلاه های یک شکل گذاشته اند، همان هایی که به قول گلناز : " تو گويي مسابقه گذاشته اند كه هر كدام بيشتر شبيه چه گوارا شوند"، " رفقا ی چپول" و.... دوباره صفا را نگاه می کنم و دوباره یک نگاه به رفقا . می خواهم جلو بروم و یک مشت حواله ی هر کدامشان کنم... حیف که بر مزار آن بزرگ مردانیم....
صفا که می رود نوبت به شعر مي رسد. حافظ موسوی از شاعران عضو کانون شعری را قرائت کرد. سيد علي صالحي – همرزم کرد- شعري مي خواند كه به بهانه ی صدام تمام ديكتاتور هاي زمانه را مخاطب قرار می دهد.
حضور پررنگ ماموران لباس شخصی جلب توجه می کند . به شوخی به سروش می گویم :"این برادر اینجا چه کار می کند." سروش: "امروز تعداد برادر ها کم نبود" به قول سروش برنامه ی امروز نسبت به برنامه ی فروهر ها برادرهاش هم برادر ترند.
بعد از خواندن پیام سیاوش، رييس دانا پايان رسمي برنامه را اعلام می کند و ادامه ي برنامه را به جوانان مي سپارد . جمعی گرد مزار حلقه مي زنند و سرود مي خوانند. فواد شمس، احمد زاهدی و چند تا از بچه های عشق سندیکا سعی می کنند نقش فعالی ایفا کنند. {سر اومد زمستون} طنین می افکند.با زمزمه ی { قسم خوردم بر تو ای عشق} ترانه خوانی ادامه می یابد. بعد نوبت به { ارغوان ها} می رسد. فریادها و پای بر زمین کوفتن ها شوری می آفریند .
عده اي داشتند سرود اي ايران را مي خواندند: که دوستان عزیز صدایشان را قطع می کنند و شروع می کنند به خواندن سرود انترناسيونال . یاد مقاله ی پریسا نصر آبادی می افتم که از مانیفست می آورد:"هرچند درونمایه ی پیکار پرولتاریا با بورژوازی ملی نیست اما در آغاز از نظر شکل ملی است. بدیهی است که پرولتاریای هر کشور در وهله ی نخست باید کار را با بورژوازی خود به فرجام رساند" یاد اشتباه تاریخی در شوروی می افتم، یاد اولویت های مبارزاتی می افتم، ذهنم بی اختیار سراغ بحث قدیمی وسیله و هدف می رود. و این ها همه فقط در حیطه ی محتوی است. در حوزه ی فرم هم که واقعا غیر دمکراتیک است،انگار نه انگار که این دو شهید برای دگر اندیشی رفتند... دیروز دژخیم دست به قتل می زند و امروز این دوستان-که از هر دشمن بدترند-با فریاد زدن صدای دگراندیش را خفه می کنند. دموکراسی و آزادی انسانهای دموکراتیک می خواهد. وقتی در یک جمع 30 -40 نفری که همه با یک هدف گردآمده اند نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم ..... این دوستان اتو کشیده، باسواد و کلاه قشنگمان آبروی هر چه مبارز است را برده اند.
گوشه ای دیگر بازار صحبت با علي اشرف درويشيان ، محمد علي صالحي و فريبرز رئيس دانا داغ است.نگاهی به رئیس دانا می کنم : " انگار مراسم را مصادره ی به نفع کرده است، شهر که خواننده نداشته باشد..."
ساعت از ۴ گذشته است. چند بار از بلندگو تکرار مي کنند که اتوبوس براي بازگرداندن جمعيت به تهران به سمت ونک و انقلاب آماده است . ساعت 5 نشده تقریبا همه رفته اند ، سروش هم می رود. به سمت مزار بر می گردم و نگاهی می اندازم ، هفتمی هم تمام شد و پرونده همچنان در پیشگاه ملت مفتوح.
پوینده را وقتی که رفت شناختم. دیر بود برای شناختن مردی چون او؛کم سال بودم.وقتی رفت در خانمان همه غمگین شدند. نمی شناختمش ...پدر می گفت.... من هم داغدار بودم ؛ او را نمی شناختم اما آزادی را با تمام کم سالی ام می فهمیدم. جنایت را کودکی خرد هم می فهمد ، چه رسد به نوجوانی 14 ساله...
چند سالی بعد که اعلامیه جهانی حقوق بشر را خواندم تازه فهمیدم که پوینده چه بزرگ مردی بود.....
محمد جعفر پوینده در 17خرداد 1333دراشکذر یزد به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه در شمار نفرات اول دانشگاه تهران در رشته حقوق قضایی پذیرفته شد وهم گام با تحصیل در مبارزات دانشجویی علیه رژیم شاه فعالانه شرکت جست. بعد از اخذ لیسانس حقوق،در سال 1353برای ادامه تحصیل در رشته جامعه شناسی به دانشگاه سوربن فرانسه رفت ودر سال 1356 فوق لیسانس گرفت. ودر شهریور1357 در آستانه سرنگونی رژیم شاه ، به ایران بازگشت.
ترجمه از فرانسه را از بیست سالگی با آثار ادبی آغاز کرد وسپس به سوی جامعه شناسی ادبیات گرایش پیدا کرد.
مهم ترین وجه مشخصه ی پوینده در زمینه ترجمه، پرکاری، سخت کوشی وخستگی ناپذیری او بود. به طوری که در فاصله چند ساله توانست 27 کتاب به فارسی ترجمه کند که در نوع خود بی نظیر است.
فعالیت او نه در سایه آرامش و رفاه بلکه برعکس در اوج محرومیت وفشار انجام می گرفت. یک ماه پیش از خاموشی اش سقف اتاق اجاره ایش فرو ریخت ومیز کار وکتاب هایش با آوار پوشانده شد، وتا سقف را تعمیر کند خود نیز مریض می شود.او در یکی از یاداشت هایش در مقدمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی این فشارها وشوریدگی خود را چنین بیان می کند:"ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی ودر بدترین اوضاع مادی وروانی ادامه دادم وشاید هم مجموعه ی همین فشارها بود که انگیزه وتوان به پایان رساندن ترجمه ی این کتاب را در وجودم بر انگیخت."
نگاهی به آثا ترجمه شده توسط پوینده نشان می دهد که او در چند قلمرو وبه طور موازی تلاش ورزیده است.
1- زنان :اوبا ترجمه سه کتاب وچند مقاله در باره زنان با ایده های تبعیض آلود جنسی و جلوه های آن در کتاب ها، خانه ، و مدرسه و جامعه به مبارزه بر می خیزد. 2-حقوق بشر: برای نخستین بار، محمد جعفر پوینده، اعلامیه جهانی حقوق بشر را به فارسی ترجمه کرد.
3- روایت جدیدی از مارکسیسم: ارائه ی قرائتی نوین که با قرائت جزم آلود و دگماتیک ومسخ شده ی استالینی آن تفاوتی آشکار دارد. در میان آثار ترجمه شده پوینده کتاب تاریخ وآگاهی طبقاتی درخشش بی نظیری دارد. به راستی پوینده با ترجمه تنها همین یک کتاب خدمت ارزنده و گران بهایی برای صیقل دادن به اندیشه چپ از خود به جای گذاشته است
. وبالاخره باید از نقش سازمان گرانه او در احیای کانون نویسندگان ایران یاد کرد. به حق او را باید از بنیان گذاران دوره سوم فعالیت کانون نویسندگان به شمار آورد .
او را در بعد از ظهر چهارشنبه 18 آذر 1377در خیابان ایران شهر ربودند وجسد خفه شده اش را در روستای بادامک شهریار انداختند.
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست من
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه ، بر تراز بی بقای خاک
پوینده پاک زیست و نشانی جاودان از ایمانش برایمان به ارث گذاشت.
زنان به عنوان درصدی ازکل افراد شاغل
|
نام کشور |
1950 |
1960 |
1970 |
1980 |
|
استرالیا |
*********** |
28.2 |
28.8 |
34.1 |
|
بلژیک |
28.7 |
30.7 |
32.7 |
35.9 |
|
کانادا |
21.8 |
26.8 |
33.6 |
39.7 |
|
دانمارک |
*********** |
31.6 |
39.4 |
43.6 |
|
فرانسه |
*********** |
*********** |
35.2 |
38 |
|
آلمان غربی |
35.6 |
37.8 |
36.6 |
38.3 |
|
ایرلند |
26 |
*********** |
26.7 |
28.5 |
|
ایتالیا |
*********** |
30.1 |
28.3 |
32.1 |
|
ژاپن |
*********** |
40.7 |
39.3 |
38.7 |
|
نروژ |
27.8 |
29 |
30.8 |
41.1 |
|
پرتغال |
23 |
18.7 |
*********** |
38.8 |
|
اسپانیا |
16.1 |
*********** |
25 |
29 |
|
سوئد |
*********** |
36.1 |
39.4 |
45 |
|
انگلستان |
32.6 |
34.4 |
36.3 |
40.1 |
|
آمریکا |
29.4 |
33.3 |
37.2 |
42.4 |
کاروان
دیرست، گالیا!
در گوشِ من فسانهیِ دلدادهگی مخوان!
دیگر زِ من ترانهیِ شوریدهگی مخواه!
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان.
عشقِ من و تو؟ ... آه
این هم حکایتیست.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهرِ نانِ شب،
دیگر برایِ عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در جشنِ تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لخت، رویِ خاک.
زیباست رقص و نازِ سرانگشتهایِ تو
بر پردههایِ ساز،
اما، هزار دخترِ بافند این زمان
با چرک و خونِ زخمِ سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفسِ تنگِ کارگاه
از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.
وین فرشِ هفترنگ که پامالِ رقصِ توست
از خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگ.
در تار و پودِ هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگِ هر گل و برگاش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزویِ پاک
اینجا به باد رفته هزار آتشِ جوان
دستِ هزار کودکِ شیرینِ بیگناه
چشمِ هزار دخترِ بیمارِ ناتوان...
دیرست، گالیا!
هنگامِ بوسه و غزلِ عاشقانه نیست.
هرچیز رنگِ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامهیِ رهاییِ لبها و دستهاست
عصیانِ زندگیست.
در رویِ من مخند!
شیرینیِ نگاهِ تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهایِ قلبِ شاد!
یارانِ من به بند:
در دخمههایِ تیره و نمناکِ باغشاه،
در غزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک،
در هر کنار و گوشهیِ این دوزخِ سیاه.
زودست، گالیا!
در گوشِ من فسانهیِ دلدادهگی مخوان!
اکنون زِ نم ترانهیِ شوریدهگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدهاست کاروان...
روزی که بازوانِ بلورینِ صبحدم
برداشت تیغ و پردهیِ تاریکِ شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لبِ یارانِ همنبرد
رنگِ نشاط و خندهیِ گمگشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آنزمان
سویِ ترانهها و غزلها و بوسهها،
سویِ بهارهایِ دلانگیزِ گلفشان،
سویِ تو،
عشقِ من!
هـ. الف. سایه
تهران، اسفندِ ۱۳۳۱
کسب حق رای برابر با مردان توسط زنان:
|
1893 |
نیوزیلند |
|
|
|
|
|
|
|
1902 |
استرالیا |
|
|
|
|
|
|
|
1906 |
فنلاند |
|
|
|
|
|
|
|
1913 |
نروژ |
|
|
|
|
|
|
|
1915 |
دانمارک |
ایسلند |
|
|
|
|
|
|
1917 |
شوروی |
|
|
|
|
|
|
|
1918 |
کانادا |
|
|
|
|
|
|
|
1919 |
اتریش |
آلمان |
هلند |
لهستان |
سوئد |
لوکزامبورگ |
چکوسلواکی |
|
1920 |
آمریکا |
|
|
|
|
|
|
|
1922 |
ایرلند |
|
|
|
|
|
|
|
1928 |
انگلستان |
|
|
|
|
|
|
|
1929 |
اکوادر |
|
|
|
|
|
|
|
1930 |
آفریقای جنوبی |
|
|
|
|
|
|
|
1931 |
اسپانیا |
سریلانکا |
پرتغال |
|
|
|
|
|
1932 |
تایلند |
|
|
|
|
|
|
|
1934 |
برزیل |
کوبا |
|
|
|
|
|
|
1936 |
کاستاریکا |
|
|
|
|
|
|
|
1937 |
فیلیپین |
|
|
|
|
|
|
|
1941 |
اندونزی |
|
|
|
|
|
|
|
1942 |
چمهوری دومنیکن |
اوروگوئه |
|
|
|
|
|
|
1945 |
فرانسه |
مجارستان |
ایتالیا |
ویتنام |
ژاپن |
یوگسلاوی |
بولیوی |
|
1946 |
آلبانی |
رمانی |
پاناما |
|
|
|
|
|
1947 |
آرژانتین |
ونزوئلا |
|
|
|
|
|
|
1948 |
اسرائیل |
کره |
|
|
|
|
|
|
1949 |
چین |
شیلی |
|
|
|
|
|
|
1950 |
السالوادر |
غنا |
هند |
|
|
|
|
|
1951 |
نپال |
|
|
|
|
|
|
|
1952 |
یونان |
|
|
|
|
|
|
|
1953 |
مکزیک |
|
|
|
|
|
|
|
1954 |
کلمبیا |
|
|
|
|
|
|
|
1955 |
نیکاراگوئه |
|
|
|
|
|
|
|
1956 |
مصر |
پاکستان |
سنگال |
|
|
|
|
|
1957 |
لبنان |
|
|
|
|
|
|
|
1959 |
مراکش |
|
|
|
|
|
|
|
1962 |
الجزایر |
|
|
|
|
|
|
|
1963 |
ایران |
کنیا |
لیبی |
|
|
|
|
|
1964 |
سودان |
زامبیا |
|
|
|
|
|
|
1965 |
افغانستان |
گواتمالا |
|
|
|
|
|
|
1977 |
نیجریه |
|
|
|
|
|
|
|
1979 |
زیمبابوه |
پرو |
|
|
|
|
|