
با توجه به مطرح شدن بحث وقایع 22 اسفند ماه 84 در دانشگاه شریف توسط وبلاگ خروس(تحت عنوان: دریغ از بخثی که گشوده نشد) تصمیم به تحلیل این وقایع گرفتم. این تحلیل به شیوه ای غیر از شیوه ی "قوقولی قوقویی" به بازخوانی این وقایع خواهد پرداخت. فکر می کنم که خیلی زودتر از این ها باید به بازخوانی جدی و نقاد تجربه ی 22 اسفند می پرداختیم. از این طریق دوستان دیگر را هم به نقادی این رویداد دعوت می کنم.
در این نوشتار سعی خواهم کرد که با توجه به شرایط ذهنی اعضای انجمن اسلامی به تحلیل ماوقع بپردازم. مسلما این نوشتار قصد کتمان نقش شرایط عینی را ندارد، برعکس نگارنده معتقد است شرایط عینی و دینامیسم قوایی که علیه نیروهای مخالف دفن شهدا عمل می کرد تاثیر بیشتری بر شکست حرکت اعتراضی ما داشت. در فرصتی دیگر به بررسی این شرایط عینی هم خواهم پرداخت ولی قبل از آن انتقاد از خود را ضروری می دانم:
اولین نقطه ی ضعف ما فقدان یک چارچوب نظزی برای برخورد با مساله ی دفن شهدا بود. این شرایط ذهنی نادرست از سویی ما را وادار به برخوردی واکنشی( به جای برخورد کنشگر) با مساله ی دفن شهدا(چه پیش از دفن چه پس از آن) کرد و از سویی دیگر باعث شد بدون در نظر گرفتن شرایط عینی، تضاد اصلی را نه در عینیت که در تضاد ذهنیت ایده آل خود با واقعیت ناگوار دانشگاه ببینیم. چنین تضادی به دلیل ماهیت خود قابل حل نبود و لذا فاصله ی این دو باید با رادیکالیسم انجمن اسلامی پر می شد. اما این واقعیت زمانی تلخ تر می شود که نگاهی به ساختار تشکیلاتی انجمن بیاندازیم. بی ساختاری و بی نظمی تشکیلات انجمن( توضیح : نگارنده ریشه ی این بی نظمی تشکیلاتی را در برخورد های غیر دموکراتیک اعضای انجمن با دسته ای دیگر از اعضا می داند و متاسف است که در دوره ای با این برخورد غیردموکراتیک همکاری کرده است و لذا خود را مبری از انتقادات نمی داند) باعث می شد که این رادیکالیسم به رادیکالیسم فردی تنزل یابد. این نتیجه منجر به ضربه پذیری بیشتر تعدادی از اعضای انجمن اسلامی و نیز تمرکز تصمیم گیری می شد. به عبارت بهتر در برابر برخورد تشکیلاتی و منسجم موافقین طرح انجمن اسلامی به واسطه ی اعضایش و نه به عنوان یک هویت مشترک اجتماعی با این مساله برخورد کرد. همه ی دانشجویان شریفی مخالف از این ضعف انجمن ضرر کردند.
رادیکالیسم برخاسته از ذهنیت اشتباه ما(که رابطه اش را با عینیت قطع کرده بود و به همین دلیل به بیراهه رفته بود) منجر به این می شد که تحلیلی درست از هزینه ی عملکرد خود نداشته باشیم. پس از قرار گرفتن در شرایط بحرانی دچار تزلزل شدیم. دودستگی در انجمن از همین زاویه دید قابل بررسی است. جناحی که نمی خواست هزینه ی بیشتری متحمل نشود و از سوی دیگر نمی خواست در نظر دانشجویان رادیکالیسم خود را از دست دهد مجبور بود مساله ی خود را با حمله به جناح دیگری که می باید تبدیل به دشمن می شد جستجو کند. همین تاکتیک بود که هر روز به مساله ی خودی و غیر خودی یا خوب و بد دامن زد.( البته نمی توان از نقش احضارهای هوشمندانه به کمیته ی انضباطی گذشت) اما جناح دیگر هم که زیر ضرب نبود و به همین دلیل از نزدیک درگیر شرایط نبود و به خصوص شرایط روحی احضارشدگان را درک نمی کرد و از طرفی از ضربه ی وارده گیج و گنگ بود ، هر روز به سمتی جهت گیری می کرد و بر بحران های انجمن می افزود. البته نباید نقش تخریبگر افرادی را که به عمد سعی در تضعیف جایگاه انجمن و دانشجویان مخالف داشتند گذشت.(البته روابط صمیمانه ی این افراد با دفتر نهاد رهبری و مدیریت دانشگاه همگان را مشکوک کرده بود)
نکته ای دیگر که نباید از نظر دور داشت نگاه کلی نگر به وقایع 22 اسفند است. هر گونه تلاش برای فرافکنی شکست تجمع اعتراضی ما نادیده گرفتن اشتباهات خود منتهی می شود. برخورد منصقانه می پذیرد که هر یک از افراد درگیر در ماجرا نقاط مثبت و منفی در کارنامه ی خود دارند.
بی تجربگی سیاسی اوضاع ما را وخیم تر از آن چه که بود کرد، اعضای انجمن تحت تاثیر تبلیغات گسترده ی جبهه ی مقابل روحیه ی خود را باخته از ترس مرگ مردند! مسلما امروز که به کلیت وقایع نگاه می کنیم به خامی خود خنده می زنیم و افسوی می خوریم که چرا بر مواضع خود پافشاری نکردیم.
ذهنیت پارانوئیدی حاکم بر انجمن که هر دو نفر را به هم مشکوک کرده بود وخامت اوضاع را به بیش از حد تحمل رساند به گونه ای که پرخاشگری به سنتی پسندیده و معیار قدرت تبدیل شد. لفظ خائن نقل دهان هر کسی شد و هر کسی برای مخالفش به کارش برد.
اگر بخواهیم به شکست خود بهتر نگاه کنیم نمی توانیم نقش اشتباهات تاکتیکی را نادیده بگیریم. تک خواسته ای نبودن بیانیه ی 21 اسفند، فقدان مدیریت بحران و تجمع، تصویر نکردن تمام سناریوهای محتمل در روز 22 اسفند و ضعف تیم های مذاکره را می توان از مهمترین اشتباهات تاکتیکی دانست.
در ادامه اگرچه لازم نمی بینم سیاه نمایی های نخ نمای وبلاگ خروس را پاسخ گویم اما برخی از وقایع اسفند ماه و فروردین ماه گذشته را بر می شمارم:
1- اولین پیشنهاد برای برنامه ی تکریم شهدا را روز 24 اسفند ماه(تنها دو روز بعد از تدفین) توسط آقایان شروین قلی زاده و علی عبدی به مسئول دفتر نهاد رهبری داده شد. نگارنده هیچ حالتی جز نیت پاک را برای این اقدام متصور نیست. در اعتراض به این کار متاسفانه با دوست خیلی خوبم شروین قلی زاده وارد درگیر لفظی شدم.
2- اگرچه این طور شایع است که عاطفه یوسفی امین برای اولین بار طرح تکریم مشترک را در گفتگویی با نادر دواری(مدیریت دانشجویی) پذیرفت. اولین فردی که برخورد تندی با این کار نشان داد مجددا من بودم ، اگرچه این اقدام باید مورد اعتراض قرار می گرفت اما من با پرخاشگری به ایشان کرامت انسانی ایشان را خدشه دار کردم(چرا که شک ندارم هدف ایشان هم بهبود اوضاع بود) اما متاسفانه چیزی را از یکی از مطلعین (که با توجه به جایگاهش کمتر می توان به حرفش شک کرد شنیدم) که این آرمان امیری بود که برای اولین بار به این توافق رسید . به هر حال چون مطمئن نیستم در این مورد اظهار نظر نمی کنم. اما حتی با فرض نیت پاک ایشان این کار به دلیل پنهان کردن آن غیر اخلاقی بوده است. امیدوارم این موضوع صحت نداشته باشد. به هر حال در مدیریت بحران مبحثی مطرح است که در 75 درصد شرایط هیچ تصمیم نگرفتن بهتر از تصمیم عجولانه گرفتن است و فکر می کنم همه ی طرف های درگیر در مقطعی چنین تصمیماتی گرفتن.
3- اگر جناحی از انجمن بود که موضع گیری تندی در مورد احضارشدگان نمی کرد دو دلیل زیر را اقامه می کرد:
الف) انسان و زندگی شخصی آن ها و به طور مشخص در این مساله وضعیت تحصیلی دانشجویان مقدم بر حیثیت تشکیلات انجمن است.
ب) مساله ی کسانی را که از چارچوب مدنی(و نه قانونی) عدول نکرده اند را باید از مساله ی کسانی که با شکستن شیشه و کتک زدن دکتر سهراب پور ضمن ارتکاب به عملی غیر مدنی دانشجویان را در موضع ضعف قرار دادند جدا نمود. هر گونه تلاشی برای برخورد کلی با دو دسته به بغرنج تر شدن وضعیت گروه اول( که درصد غالبی از احضارشدگان را تشکیل می داد) می شد. از نظر این جناح برای گروه اول باید با برخوردی محکم و برای گروه دوم با چانه زنی مساله حل می شد. اما جناح به اصطلاح تندرو به دلیل روابط دوستانه ای (که متاسفانه ما باید آن را درک می کردیم و نکردیم) که با دسته ی دوم داشت با هر گونه جداسازی مخالف بود.
استدلال جناحی که من هم عضو آن بودم و خواستار جداسازی بود از این نظر اشتباه می کرد که کمیته ی انضباطی به دلیل عدم مشروعیت صلاحیت رسیدگی به پرونده ی هیچکدام از دو گروه را نداشت. اما من هنوز هم این رویکرد را قابل دفاع می دانم و اعتقاد دارم این جناح اگرچه های و هوی کمتری داشت اما بهتر عمل کرد.
4- تک برگ منتشر شده ی پیشاهنگ در روز 23 ام متاسفانه توسط آقای کارو صولت در اختیار حراست وزارتخانه قرار گرفت.( در حالی که من این موضوع را از نزدیک نظاره گر بودم چرا که ما دو نفر با هم بازجویی شدیم)
5- برای همه واضح بود که بیش از 90 درصد احضارشدگان یا مشکلات تحصیلی(مشروطی) داشتند یا دانشجوی آخنی بودند. این برخورد غیر انسانی ترین و در عین حال هوشمندانه ترین روش برای احضار بود. بنابراین تصور این که گروهی با خوب جلوه دادن خود بر علیه گروهی توطئه کردند دور از انصاف به نظر می رسد.
6- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس من در جلسه ی شورای فرهنگی رای ممتنع ندادم و به دلیل بحث ارزشی و بنیادگرایانه تمامی شرکت کنندگان مجبور شدم به دلیل در دستور جلسه نبودن موضوع را به جلسه ی بعد موکول کنم. جلسه ای که هرگز تشکیل نشد!
7- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس این آقای علی شهرزاد بود که بر دوش آقای علی عسگری گریه کرد نه من!
8- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس این دقیقا آقای آرمان امیری بود که ایده ی خوابیدن در قبر را داد نه من! فکر می کنم شناخت جزیی از شخصیت من و او این را اثبات می کند او متهورتر از من است.
9- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس من موافقت با کنار کشیدن را منوط به مشورت با دانشجویان مخالف کردم که در همان تلاش اولیه ی من به دلیل مخالفت شدید بچه ها غیرعملی بودن آن برای من اثبات شد. حمله ی سریع تابوت ها فرصت این را نداد که حتی به مسئول نهاد اعلام کنیم که این کار امکان ندارد. به هر حال از نظر من دور از ذهن نیست که کل این سناریو طرح چماق و هویج برای اختلاف انداختن بین انجمنی ها بوده است.
10- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس در جلسه با حاج آقا مرتضوی هیچ عضوی به دلیل اعتراض بیرون نیامد. خروج یک عضو شورای مرکزی یه دلیل عدم مسئولیت پذیری او بود که می خواست در کلاس درس شرکت کند. در آن جلسه به جز من بقیه ی اعضا هم بودند اما هیچکدام چیزی نگفتند. به هر حال هیچکدام از این ها توجیهی نمی شود که من آن طرح را پذیرفتم و این قسمت منفی ترین قسمت کارنامه ی من بوده است. فکر می کنم من هم مثل خیلی های دیگر نیت خوبی داشتم تا بچه ها را از زیر ضرب خارج کنم اما این هم جبران اشتباه مرا نمی کند. اما در نظر آوریم که موضع انجمن پیش از این در چند مرحله تضعیف شده بود(موارد 1 و 2)
11- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس من هرگز قصد انتشار شب نامه بر علیه کسی نداشتم. طرح من استعفا از طریق یک نامه ی سرگشاده به دانشجویان بود(در اعتراض به احضارهای ناعادلانه). در این نامه البته می خواستم به کلیت انجمن انتقاد کنم.
12- جناح به اصطلاخ تندرو هرگز حرفی از ده ها مورد جلساتش با مدیریت دانشجویی، معاونت دانشجویی، دفتر نهاد رهبری و سایر مسئولان حرفی نزد و سعی کرد همچنان رادیکال جلوه کند. تمام این دیدار ها تخلف تشکیلاتی بودند اما در آن شرایط و با توجه به بدبینی آن ها نسبت به ما قابل درک.
13- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس تحصن اعضای شورای مرکزی در روز دوم خود در دفتر دکتر سهراب پور موفق شده و اجازه ی دیدار 40 نفره ی دانشجویان با دکتر سهراب پور فراهم شد که متاسفانه جناح تندرو در تنها مرحله ای که عملگر شده بود و صرفا انتقاد نمی کرد در پاچه خواری تا آن جا که توانست زیاده روی کرد.
14- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس در این مدت حتی یک جلسه ی قانونی شورای عمومی تشکیل نشده و تمام جلساتی که این دوستان به صورت باندی برگزار می کردند تخلف تشکیلاتی محسوب می شد.
15- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس من به دلیل این که معتقد بودم انجمن اسلامی به دلیل هویت دینی و تاریخی خود و نیز توهم پدرمآبانه در فضای دانشگاه نه تنها نیرویی پیشرو که نیرویی بازدارنده است استعفا کردم. این را در همان دوره به خیلی از دوستانم به طور شفاهی توضیح دادم اما برای صدمه نزدن به تشکیلات در آن شرایط حساس در متن استعفا دلایل شخصی را مطرح کردم. بعدها برای جلوگیری از انحلال انجمن که طرح همان جناخ انجمن دوست بود و به درخواست سعید حبیبی استعفای خود را پس گرفتم.
16- متاسفانه وبلاگ خروی نمی نویسد که همان روز اول بعد از تعطیلات طرح شکایت از بسیج را ارائه کردم. طرحی که مرتضی اصلاحچی و سعید حبیبی هم با آن موافق بودند اما از سوی همین رادیکال های فعلی به عنوان اقدام تندروانه کنار گذاشته شد تا انجمن گامی دیگر عقب بنشیند.
17- علی رغم ادعای کذب وبلاگ خروس جمله ی "منطق من مشت من است" را نه در فروردین امسال که در خرداد ماه سال جاری ادا کردم. زمانی که احساس می کردم شورای مرکزی قصد حمایت از یاشار قاجار و عابد توانچه (دو دانشجوی بازداشت شده) را ندارد. البته این جمله به دلیل محتوای غیردموکراتیش قابل دفاع نیست.
مسلما در این نوشتار نتوانسته ام به تمام زوایای رخداد 22 اسفند بپردازم. به همین دلیل نوشتار تکمیلی دوستان می تواند مفید واقع شود. قرار نیست خود را به کسی اثبات کنیم قرار است در پیشگاه وجدان خود آسوده باشیم. امیدوارم با انتقاد از خود و با کسب تجربه ی بیشتر تجربیات موفق تری را در آینده تجربه کنیم.
پانوشت:
1- از کوزه همان برون تراود که در اوست!
2- در جامعه ای که هر لحظه منکوب استبداد می شوی طبیعی است که بخواهی با حمله ی مستبدانه به کسانی که قدرتی ندارند به لحاظ روانی عقده گشایی کنی. امیدوارم ما با این ساختار استبداد زده هیچ وقت به قدرت نرسیم چون پدر مردم را در می آوریم آن هم زیر نام بزرگترین آرمان ها!
3- برای ذهنیت پارانوئیدی ایرانی واقعا متاسفم!!!
"مارکسیسم رفیق نوابی در فاز فکاهی یا در دامن هارترین لیبرال ها"(رفیق بند را بدجوری آب داده اید)
چند روز پیش میترا نوشته ای داشت که عنوان سرخ را برایش برگزیده بود. وقتی این نوشته را خواندم نامه ای را خطاب به این دوست عزیز نوشتم و بی خبر از نفرت هیستریک برخی رفقا در قسمت کامنت های وبلاگش آوردم. متن این نامه را در پائین می خوانید:
" پرچم سرخت درود(رفیق یعنی همه چیز)
رفیق میترای عزیز سلام
امیدوارم از نوشته ی من و از لحنی که به کار می برم ناراحت نشوی. فکر می کنم تقریبا می دانم موقع نوشتن چه احساسی داشته ای . اما اینکه تصمیم گرفته ام با یک شاعر به زبانی غیر از شعر حرف بزنم دلایل خاص خودش را دارد.
با نکات مهمی از نوشتارت موافق هستم ولی در پاره ای از نکات با هم اختلاف نظر داریم.
1- در مورد "دیکتاتوری پرولتاریا" این ترمی است که بلانکی درست نموده و خوب می دانی که روش بلانکی اصولا یک روش غیرمارکسیستی و آوانتوریستی است. لذا فکر می کنم کاربرد این واژه نیاز به تدقیق بیشتری دارد.وب سايت پست الکترونيک
2- به زیبایی اشاره کرده ای که :" واژه ها نمی ترسند...پشت سر هم می آیند و فریادشان می کنیم..." . نقد شما به درستی به جنبش چپ وارد است که تمایل زیادی دارد اصول اندیشه اش را با فریاد تکرار کند حال آنکه یکی از مهمترین نکاتی که از مارکس می آموزیم شروع کردن از پویایی جامعه است. نوشته ای که "اما امروز می خواهم اعتراف کنم که می هراسم...و آموخته ام که شجاعت نبود ترس نیست!شجاعت رویارویی و چاره جستن است!" رفیق میترای عزیز بدون هیچ تملقی(تملق گویی یک ویژگی ادبیات بورژوایی است) می خواهم به نکته بینی فوق العاده و احساس پرشورت حسادت کنم. رفیق عزیز با تو هم صدا هستم . اگر نهراسیم اگر شک نکنیم .... مطمئن باش که تجربه ی تلخ و شکست خورده ی دیگری را تکرار خواهیم نمود. هر لحظه باید شک کرد باید هراسید و باید ارزیابی مجدد کرد. این هم یکی از آموزه های مارکسیستی است هر چیزی باید در بوته ی نقد قرار گیرد حتی آن چه که ما را به نقطه ی فعلی رسانده است. و چقدر خوب خودت را در بوته ی نقد قرار داده ای. ایکاش خیل رفقایی که حل المسائلی برای خود تهیه کرده اند و پاسخ هر پرسشی را در آن می جویند شهامت به نقد کشیدن خود را داشتند. آن هم نقدی ویرانگر و بنیان برانداز! شاید این همه درازگویی باشد و موجزترین عبارت را خود به کار برده ای:" شجاعت رویارویی و چاره جستن است"
3- نوشته ای :"من از آدمهایی که دوستان و دشمنانشان را بر مبنای ایدئولولوژی تمیز می دهند می هراسم" اگر منظور این عبارت این است که حقوق انسانی فردی به خاطر ایدئولوژی اش در نظر گرفته نشود من هم با تو موافقم و حاضرم سرم را بدهم تا رفقا چنین رفتاری با کسی نداشته باشند. نکته ی دیگری که بر آن تاکید می کنم درک ماتریالیستی است که باید نسبت به ایدئولوژی داشت. ذهنیت تصویر واقعیت است که نمود می یابد . در مورد کسانی که معتقدیم آگاهی کاذب دارند( و البته در فرماسیون سرمایه داری خودمان هم از این بیماری رهایی نداریم) چاره ی کار در نعره زدن نیست. اما اگر منظورت این بوده است که مساله ی مبارزه ی طبقاتی را کنار بگذاریم، اکیدا مخالف هستم . بعضی از مرزبندی هایی که می بینی مرزبندی ما نه بر پایه ی تعصبات و نگاه خصمانه به ایدئولوژی کسی نیست. نمی توانم با بورژوایی که خون برادران کارگرم را می مکد برخوردی دوستانه داشته باشم . حتی نمی توانم بی تفاوت باشم. در برابر ایدئولوژی ای هم که این منافع طبقاتی را نمایندگی می کند همین موضع گیری مشخص را هم دارم. به شخصه فکر می کنم باید در برابر سوسیالیسم خلقی هم موضع گیری نمود تا مبارزات جنبش را به سوی سوسیالیسم کارگری ارتقا داد. لذا فکر می کنم این عبارت که به کار برده اید نیاز به تدقیق بیشتری دارد تا بتوان بحث را پی گرفت. نگاهی به نوشته های مارکس، لنین یا رفیق تروتسکی نشان می دهد چقدر تفاوت هست میان یک دید متعصب که ادعای درک مارکسیستی دارد با یک دید رادیکال و انسانی که برای اش همه چیز با انسان شروع می شود و به انسان بر می گردد. رفیق عزیز فکر می کنم ضرورت دارد که از مارکس شروع کنیم( نه اینکه به مارکس برگردیم)
4- رفیق نوشته ای:" من از اینکه در تاریخ جبر ماتریالیستی آدمها را مهره ناچیزی بدانم و همه آرمانهایشان را تابعی از اراده جمع ،می هراسم" . رفیق عزیز روش دترمینیستی که شما مرزبندی خود با آن را اعلام نموده اید نفرت مرا هم بر می انگیزد. این برخورد دترمینیستی که پراکسیس را درک نمی کند و درک مارکسیستی را به یک درک کودکانه ی اکونومیستی کاهش می دهد همان دید کائوتسکی و پلخانف است که رفیق لنین در بین الملل دوم با هر آن چه در توان داشت بر آن تاخت. نفی اراده ی انسان و مارکسیستی دانستن این موضع یک تحریف بچه گانه از مارکسیسم است که البته به نظر من بیش از آنکه بچه گانه باشد یا یک اشتباه باشد بلکه یک انحراف رویزیونیستی است که برای تامین اهداف ارتجاعی اش روایت غلط ارائه می دهد و منافع طبقاتی متضادش با طبقه ی کارگر را به اسم حزب سوسیال دموکرات یا هر اسم دیگری بر دوش زحمتکشان سوار می کند. رفیق عزیز در این مورد مراجعه به نوشته های گرامشی را توصیه می کنم. اما در مورد قسمت دوم این عبارت:"همه آرمانهایشان را تابعی از اراده جمع ،می هراسم" به نظر می رسد فردگرایی را توصیه می کنی. رفیق این یک دید اساسا بورژوایی است. و با درک فرآیند اجتماعی تولید در تناقض. تا زمانی که کارگران از ابزار تولید جدا افتاده اند گرفتار همین اتمیزه شده هستند و این یک عامل اساسی برای عدم موفقیت در سازمان یابی طبقه ی کارگر است. لذا ایندویژوالیسم ایدئولوژی کاملا بورژوایی است که باید رفقا با آن برخورد جدی کنند. اما اعتراف می کنم که متاسفانه افراط در این زمینه مرا هم آزار داده است به گونه ای که در کوچکترین امور زندگی هم دخالت انجام می شود. مثالش را در کره ی شمالی می بینیم. تماشاچیانی که برای دیدن مسابقه ی فوتبال می آیند همه با یک نوع لباس ، با هم دست می زنند با هم نیم خیز می شوند و....
5- نوشته ای "من از اینکه زندگی هزاران انسان آرمان جو تباه شود می هراسم" میترای عزیز ما برای زندگی کردن آمده ایم. زندگی را دوست می داریم و زندگان را. ما برای قهرمانانه مردن نیامده ایم اما آن هنگام که باید ایستاد و از انسانیت، از آزادی و از رحمتکشان دفاع کرد خونمان کم ترین هدیه ی ما به فردایی بهتر خواهد بود.
6- من هم معترضم به قهرمان سازی مکرر ! به زندگی در گذشته، به زندگی در زمان از دست رفته به زندگی در عصر سپری شده. به چشم بستن بر اشتباهات همان رفقای پاکبازی که دوستشان می داریم. اما رفیق عزیز چاره نه در برخوردی شاعرانه (البته نه از نوع آوانگارد و انقلابی آن ) که در نقد براندازانه به تمام این رفقا باید دید.
7- رفیق نوشته ای :" تاریخ بشر سرشار از رهانندگان و از خود بی خود شدگان است که می خواهند انسانها را به سرزمین موعود راهبر باشند اما به محض اینکه پیروانشان از درک واقعیت باز می مانند و دل به راهبری آنها می بندند ناگهان نقاب چهره منادیان رهایی می افتد و رهروان را به دلخواه خویش امر و نهی می کنند و هرکه با ما نباشد بر ماست!آنگاه هر که بر ما باشد دشمن ماست و هر که دشمن است را به نفرین ابدی محکوم می سازند...و "باید " ها و "نباید " ها می شوند مسند قدرت صاحبان اقتدار!همان منادیان رهایی دیروز!" به نکته ی مهمی اشاره کرده ای . اجازه بده در این مورد به جای موافقت زیادی که در این موضع با تو دارم بی رحمانه بر اختلاف نظرمان تاکید کنم. نقد من نه به امروز آن ها که به مسند قدرت نشسته اند که به شیوه ای است که دیروز آن ها را تبدیل به رهایی کنندگان دیروز کرده بود است. مارکس در یک سخنرانی می گوید:"فراخواندن کارگران بدون هر نوع ایده ی دقیقا علمی یا آموزه ی سازنده... معادل بازی ناصادقانه ی عبثی است در موعظه کردن که از یک سو پیامبری الهام بخش و از سوی دیگر فقط مشتی الاغ بهت زده را مفروض می دارد" این رهاکنندگان دیروز چنین روشی را به کار نبسته اند؟؟ بذر سلطه ی جباران امروز بر زحمتکشان همان رابطه ی پیامبر-الاغ است که باید مرزبندی مشخص خود را با آن داشته باشیم.
8- "اما تو از مارکسیسم می گویی به مثابه همان کتابهای آسمانی که لایتغیر است و مقدس!اما آنچه برایم تقدس داشت آن بود که مارکسیسم هدیه ای از زمین به آسمان است با همه اشتباهات انسانی اش!...آنچه من در سر می پرورانم آینه تمام نمای جهانی ست که در مارکسیسم، انسانی جلوه می کند و باور کردنی !" رفیق عزیز ، مجددا در این قسمت هم با هم توافق نظر زیادی داریم اما برای جلوگیری از اطناب از ان می گذرم و بر پاره ای موارد تاکید می کنم . نقدی که داشته ای نه بر مارکسیسم که بر مارکسیسم ارتدوکس است. آن هم درکی نادرست از مارکسیسم ارتدوکس. آن چه که از نظر من مهم است نه گزاره ها که روش شناسی مارکسیستی است و انفاقا مارکسیسم فلسفه ی حرکت است و با هر نوع جمود فکری در تناقض .
9- نوشته ای:"تو از من ناراحت می شوی اما من درباره فیدل قضاوت نخواهم کرد..." رفیق با شهامت انتقاد کن . چرا قضاوت نکنیم. با هر کسی باید بی رحمانه برخورد کرد و او را به نقد کشید. این وسط آش نذری را با رفیق فیدل یا هر کس دیگری تقسیم نمی کنیم که همدیگر را دوست بداریم و حتی قضاوت هم نکنیم. رفیق میترا ما نسبت به همه ی کارگران جهان مسئولیم. نوشته ای"حقایق تلخ حاکم بر مناسبات سیاسی و حزبی را با شاعران چه کار....بگذار تا همیشه همه مبارزان را دوست داشته باشم!..." رفیق خائنینی مثل رفیق کاسترو که مناسبات عشیره ای را به جای اصول سانترال دموکراتیک بر حزب تحمیل نموده، سوسیالیسم را به مفهوم سرمایه داری دولتی سترون کرده ، رویای بچه گانه و استالینیستی سوسیالیسم در یک کشور را به خورد پرولتاریای کوبا داده و آزادی های مردم کوبا را از آن ها سلب نموده و.... معنای مبارز را به لجن کشیده اند شرمنده ام من نمی توانم مثل تو او را دوست داشته باشم.
10- در پایان نوشته ات آورده ای:" رفیق آدمها را فراموش کرده ایم...آدمها را گم کرده ایم..." سخن را کوتاه می کنم و جمله ای از منصور حکمت نقل می کنم:"اساس سوسیالیسم انسان است"
رفیق میترای عزیز من هم از اینکه پرچم سرخ در دست دارم شادم و نیز از این شادم که در کنار رفقایی چون تو ایستاده ام. علی رغم تمام اختلاف نظراتی که داریم و در نوشته ی بالا سعی کردم به آن ها بپردازم سخت مشتاق شنیدن شعرهایت هستم. شعرهایی که می دانم باز هم می خواهند رها کنند ، باز می خواهند فریاد بزنند "جهان بهتری ممکن است"
با گرمترین درودهای رفیقانه
کیوان امیری الیاسی
20/5/1385
پس از نوشتن این کامنت و فردای آن شب با نوشته ای از رفیق صادق نوابی برخورد کردم که تعجب و ناراحتی مرا برانگیخت. اصلا انتظار نداشتم که چنین برخوردی با نوشته ای که سعی می کند به پاره ای مسائل گره ای در زمینه ی مارکسیسم بپردازد پرداخته شود. رفیق نوابی با گذاشتن کامنت در وبلاگم مرا به خواندن نوشتار خود دعوت کرده بود:" یک دلیل، تنها یک دلیل برای من بیاور که تو را مارکسیست بدانم!"
به نوشته ی ایشان لینک می دهم و قضاوت اصلی را به خواننده وا می گذارم اما لازم می دانم که در این جا به پاره ای از نکات اشاره کنم:
ایشان به من تهمت می زنند که با سوء استفاده از درد دل های رفیق میترا فرصتی یافته ام تا به ترویج نظریات غیر موجه و ضد انقلابی خود بپردازم. و هدف از نگارش متن خود را :" دفاع از تئوری انقلابی در برابر سردگمی تئوریک نیروهای صادق انقلابی و اغتشاش گری تئوریک ضد انقلاب." می دانند. اما اینکه آیا این نوشتار می تواند چنین خواسته ای را برآورده کند و نیز آیا چنین خواسته ای اساسا به سابقه ی مبارزاتی رفیق نوابی می آید یا نه را در ادامه خواهیم دید.
ایشان که به درستی بند شماره ی یک نامه ی مرا نخوانده است پس از یک سری خیال پردازی ها راجع به اینکه اگر بلانکی 50 سال دیرتر به دنیا می آمد روش مارکس را بر می گزید و نمایش درک کودکانه شان از ماتریالیسم تاریخی می نویسد:" کدامیک غیر مارکسیتی است؟ این «واژه»؟ یا آن «واقعیتی که این واژه به آن دلالت دارد»؟ و خود جواب می دهم: هیچکدام! «زیرکی قابل تحسین» شما غیر مارکسیستی است!"....." چطور «دیکتاتوری پرولتاریا» را تنها به این دلیل که بلانکی آن را «درست نموده» غیر مارکسیستی می دانید." و نشان می دهد که اصلا متوجه منظور من نشده است. رفیق عزیز شما را به خواندن مجدد نامه ام توصیه می کنم و توضیح می دهم که من روش آوانتوریستی، نخبه گرایانه و جدا از توده های بلانکی را به نقد کشیده ام و لذا خواستار این شده ام که وقتی از ترم "دیکتاتوری پرولتاریا" استفاده می کنیم تدقیق بیشتری به کار بندیم و بیان کنیم که منظور ما از ادای این ترم چیست؟ ایا ما هم همان درک بلانکی را از این ترم داریم یا به درکی مارکسیستی از آن رسیده ایم. آیا وقتی آن را به کار می بریم منظورمان تجربه ی واقعی استالینیسم در شوروی است؟ تجربه ای که میلیون ها انسان آزاده را به کام مرگ کشید؟ یا درک ما از آن به مثابه دموکراسی شورایی است که گامی فراتر( به لحاظ کیفی و نه فقط کمی) از دموکراسی بورژوایی است. لذا من اصلا چنین چیزی ننوشته ام که این ترم یا مفهومش را غیر مارکسیستی می دانم من روش لویی بلانکی را غیر مارکسیستی دانسته ام که البته به نظر می رسد شما که به نوعی تفکرات چهل سال پیش چپ ایرانی را نمایندگی می کنید یا تفکرات او خیلی هم مشکل ندارید.
ایشان در ادامه و بر پایه ی همین برداشت اشتباهشان - که اگر حوصله می کردند و متن مرا با دقت می خواندند به این اشتباه دچار نمی شدند- یک سری سوال های بله و خیر از من می کنند و همانطور که قبلا در متن خود مرا از دایره ی رفقا خارج کرده بودند، نوشتار خود را به یکی از دادگاه انگیزاسیون قرون وسطایی تبدیل می کنند. دائم مرا تکفیر می کنند که تو مارکسیست نیستی و از من می خواهد که دلیلی اقامه کنم که مارکسیست هستم و در پایان سوال هایش می نویسد:" به عقیده من شما یا این اعتقادات را داری و یا اینکه مارکسیست نیستی. "
آقای نوابی قبل از پرداختن به سوالاتی که کرده اید توجهتان را به این مطالب جلب می کنم:
دوست عزیز مگر شما شورای نگهبان هستید که می خواهید تائید کنید که چه کسی مارکسیست هست و چه کسی نیست. من فکر می کنم نه من نه هیچ شخص دیگری مجبور نیست توضیح دهد و دلیل بیاورد چه هست و چه نیست ! برخورد شما نشانه ی ساختار استبدادزده ی ذهنیت شماست. و به همین دلیل است که حس می کنم نسبت به کاسترو یا استالین باید سرسختانه موضع بگیرم چرا که اگر امثال شما هم قدرت را در دست بگیرند با این ذهنیت استبدادیتان با مردم همان می کنند که استالین کرد. البته احتمالا به نظر شما تاریخ دست خونین شما را خواهد شست جنانکه از قول کاسترو می نویسید: تاریخ "مرا تبرئه خواهد کرد". چرا تحمل نمی کنید کسی که به سرخ بودن پرچمش افتخار می کند با شما اختلاف نظر داشته باشد. این برخورد البته برای ما تازگی ندارد. رفقای حزب توده هم که رفیق نوابی آن را حزب طراز نوین طبقه ی کارگر و تنها حزب واقعی کمونیست در تاریخ ایران می داند همان زمانی که تئوری های رویزیونیستی خود را به خورد جنبش کمونیستی ایران می دادند به همین شکل عمل نموده و بقیه ی مارکسیست ها را تکفیر می کردند. اگر شما مارکسیست هستی من افتخار می کنم که مارکسیست نیستم چرا که هرگز حاضر نیستم مرزبندی خود را با تفکرات رویزیونیستی و توده ایستی امثال شما مه آلود کنم.
اما در مورد سوال هایتان نه شما را در موضع سوال پرسیدن می بینیم نه برداشتم از تئوری مارکسیستی اینقدر بچه گانه است که به سوالات شما با بله و خیر جواب دهم و جبران تنبلی خود را بکنم چرا که هر کدام از مواردی که شما مطرح کرده اید نیازمند ساعت ها بحث است و همانطور که در نامه ام خطاب به رفیق میترا نوشتم نیازمند تدقیق بیشتر و بحث های مفصل تر. وگرنه پاسخ دادن به سوالات آبدوخیاری شما خیلی راحت بود تا به شما اثبات شود آنکس که تجدیدنظرطلب است من نیستم و شما هستید.
در جایی از نوشتار خود می آورید :"دیکتاتوری پرولتاریا جان جهان بینی مارکسیسم است." دوست عزیز شخصا خودم را در حد و اندازه ای نمی دانم که بخواهم اظهارنظر کنم که جان جهان بینی مارکسیسم - که اتفاقا آن را جهان بینی هم نمی دانم و این هم یکی از نشانه های دید نازل شما از مارکسیسم است- چه هست و چه نیست. اما مطمئنم جان اندیشه ی مارکسیستی چیزی نیست که شما ادعا کرده اید. مارکس چند بار در نوشته های خود از این ترم دیکتاتوری پرولتاریا استفاده کرده است؟ چرا به جای نقل قول از یک نامه از یکی از کتب او نقل قوی نیاوردید؟ و آیا اگر جان تئوری مارکسیستی این ترم بود نباید در کتاب های مارکس خیلی بیشتر از این ها به آن اشاره می شد. من به جای اظهارنظرهای لمپنیستی و فاضل مآبانه ترجیح می دهم که از رفیق آنتونیو گرامشی نقل کنم : مارکسیسم فلسفه ی پراکسیس(کارورزی) است.
رفیق نوابی در دفاع از سوسیالیسم خلقی نوشته اید:"نمی فهمم! مساله امپریالیسم و بسط تئوری مارکسیستی پیرامون این واقعیت جدید یکی از نقاط درخشان تاریخ اندیشه مارکسیسم است که همیشه خشم و رنجش امپریالیستها را به دنبال داشته است. سوسیالیسم خلقی زاییده این واقعیت جدید و این بسط خلاق تئوری است. چرا باید در برابر سوسیالیسم خلقی موضع گیری نمود؟ بی صبرانه در انتظار شنیدن پاسخت هستم!"
این جاست که ته مانده های تفکر توده ایستی و شورویستی شما رو می شود و انچه که نباید هویدا شود.... بله آقای نوابی همین رفقای حزبی شما بودند که با همین توجیهات در برابر سنگسار زنان، اعدام انسان ها و به استثمار کشیدن کارگران چیزی نگفتند و خیلی ساده استدلال کردند : حکومت جمهوری اسلامی ایران چون ضد امپریالیستی است پس خلقی و مردمی است. !!!! با همین استدلال ها حامی مکتبی ها و حزب جمهوری اسلامی شدند. بله دوست من با همین استدلال ها در سرکوب روشنفکران همدستی کردند. آدم فروختند و حتی برای سرکوب نیرو اعزام کردند. و با همین استدلال هاست که سید حسن نصرالله هم نزد شما عروج می کند و تبدیل می شود به چه گوارای لبنان! با همین تئوری های پوسیده اسلام سیاسی را تقویت کردید و....
دوست من فکر می کنم شما یا تفاوت های سوسیالیسم خلقی و سوسیالیسم کارگری را نمی دانی یا اگر می دانی نمی خواهی بحث را بیشتر باز کنی . اشکالی ندارد اگر نمی خواهی بحث را باز کنی یا حال مطالعه کردن نداری من در وبلاگم به زودی به این موضوع خواهم پرداخت. فعلا به همین یک پاراگراف از مارکس بسنده می کنم امیدوارم گوشتان شنوا باشد:"این درست است که انگلستان در سوق دادن هندوستان به یک انقلاب اجتماعی، تنها به انگیزه ی پست ترین منافع وارد عمل شد و در روش خود در تحمیل کردن آن منافع مرتکب حماقت ها گشت. اما مساله این نیست. مساله این که آیا بشریت می تواند سرنوشت خود را بدون یک انقلاب در وضع اجتماعی آسیا اجرا کند ؟ اگر نمی تواند، پس جنایات انگلستان هر چه بوده باشد او ابزار ناآگاه تاریخ در فراهم آوردن آن بود"
نظرات شما بیش از آنکه مارکسی باشد روسویی است! شما ظاهرا نفی سرمایه داری را در نفی مدرنیته می بینید! در این مورد یک بار دیگر در وبلاگم نوشته بودم که اگر خوانده بودید امروز از من جواب نمی خواستید:"ملاک اصلی خلقی و مردمی بودن یک حکومت دموکراتیک بودن آن است . به عبارت صریح تر مبارزه ی ضد امپریالیستی مقدمتا از کانال دموکراتیسم می گذرد. جامعه ای که در آن آزادی های سیاسی( آزادی بیان، آزادی تشکل و...) به رسمیت شناخته نشود نمی تواند مردمی باشد ولو اینکه دشمن شماره ی یک امپریالیسم باشد. از نظر من حکومت های چین، کره ی شمای ، کوبا یا شوروی سابق هیچکدام مردمی نیستند."
رفیق نوابی یک مقاومت ارتجاعی در برابر سرمایه داری نه تنها محترم و شایسته ی دفاع نیست بلکه محکوم به شکست هم هست! برداشت شما از ماتریالیسم تاریخی چیست؟ رفیق نوابی در هر نظام اقتصادی دو طبقه ی مشخص خواستار براندازی سیستم هستند. طبقه ای که برآنند با براندازی شرایط را به دوره ی ماقبل برگردانند و کسانی که طلایه دار دوران جدیدی هستند. دوست عزیز از شما می پرسم اگر یک عده قئودال مرتجع الان بر ضد سرمایه داری قیام کنند شما پشت سرشان می افتید؟
در مورد سوالی هم که پرسیده اید :" اگر دهقانان آلمانی به امید تصاحب مزارع کشاورزان روس فاشیست شوند، اگر کارگران ایالات متحده جایشان راحت باشند و نخواهند تکان بخورند چه باید بکنیم؟" شما را به "تاریخ و آگاهی طبقاتی" و " در دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی " لوکاچ ارجاع می دهم تا ببینید چقدر فاصله است د ریک تحلیل لنینیستی از این سوالات و تحلیل کودکانه ی استالینیستی که ظاهرا شما هم به آن عقیده دارید.
در مورد انتقادات کاملا مارکسیستی من از کاسترو تحت عنوان : حاکم کردن مناسبات عشیره ای به جای اصول سانترال دموکراتیک بر حزب ، سترون کردن سوسیالیسم به مفهوم سرمایه داری دولتی ، و حکومت بر پایه ی رویای بچه گانه و استالینیستی سوسیالیسم در یک کشور را اینطور رد کرده اید که :
"تکرار همان فحشهایی که از کاخ سفید به گوش می رسد؟" "حتی بسیاری از کوبایی هایی که به سوسیالیسم اعتقاد ندارند فیدل را به عنوان رهبری مردمی و ضد امپریالیستی دوست دارند" اسم این شیوه ی بحث را می گذارید بحث مارکسیستی ؟ نه رفیق این بحث بحث منبری است!
قسمت هایی از نظراتم را درباره ی حکومت کوبا نوشتم شما هم همچنان از رفیق کاسترو که شهرت تورهای SEX WORKING اش جهانی شده دفاع کنید . شما که می توانید سنگسار زنان در جمهوری اسلامی را توجیه کنید حتما می توانید این موارد را هم توجیه کنید. اما من که فکر نمی کنم انتقادات کاخ سفید از این دست باشد. اقلا من که نشنیده ام! این بسیاری از کوبا ای ها را از کجا آوردید؟ این بسیار حتما همان بسیاری بودند که حامی حزب کمونیست شوروی بودند. لابد فروپاشی را هم خیانت گورباچف می دانید. رفیق ای کاش می دانستی که زمان فروپاشی مردم آذربایجان شوروی در مرز ارس قوطی ویسکی را با قرآن معامله ی پایاپای می کردند و آن وقت شاید در کاربرد لفظ بسیاری دقت بیشتری می کردید.
در نهایت تطهیر حکومت های ضد سوسیالیستی کوبا و شوروی را اینطور انجام می دهید که :" بحث سرمایه داری دولتی و این اتهام که آیا شوروی سابق و کوبا سرمایه داری دولتی بوده اند یا خیر" و سرمایه داری دولتی را در این کشورها زیر سوال برده اتهام می دانید؟ یقه کشی با واقعیات تا به کی رفیق؟
در جای دیگری درک نازل خود را بار دیگر به رخ می کشید که :" آنوقت شما که هنوز یک سال از گرویدنتان به مارکسیسم نمی گذرد" ظاهرا از نظر شما مارکسیسم رسم کباده کشی، یا ریاضت کشی، یا چیزی شبیه به درس خواندن در حوزه ی علمیه است که مثلا سابقه ی افراد هر چه بیشتر باشد.... دوست من اسم این بحث ها را مارکسیستی می گذاری ؟ نه رفیق این بحث ها آبگوشتی است. خلاصه رفیق شما به عنوان یک مارکسیست با سابقه که حتما انتظار دارید امثال من نوچه ی شما باشند بدجوری بند را آب داده اید. توصیه می کنم متن سراسر مضحک خود را تا بیشترین از این گندش در نیامده حذف کنید.!!!!
رفیق عزیز ما آقای نوابی در پایان نقدشان می نویسند:"نقد شما حتی ارزش نقد شدن هم ندارد." و ضمن آنکه باعث خنده ی مخاطب متن می شوند حقیقتی را آشکار می کنند: دوست من پس آن سه صفحه ای که نوشتید خودتان هم قبول دارید که نقد نبود!؟؟؟؟ اتفاقا از نظر من نوشته ی شما ارزش نقد را دارد چرا که سرشار است از انحرافات جنبش کمونیستی در ایران!
اما مارکسیسم رفیق نوابی زمانی به فاز فکاهی هر چه بیشتر وارد می شود که ایشان از تائید دوستان نعره ی مستانه سر می دهند به یکی از کامنت ها توجه کنید :
"لذت و شادی ام را پنهان نمیکنم.نه بخاطر فیدل..به خاطر همه رفقا من با افکار کیوان به هیچ وجه آشنا نیستم-قضاوتی نمی کنم ،ولی اگر او را دشمنی فرضی بپنداریم!!! .....بگذریم"
رفیق نوابی! مارکسیست با تجربه! همیشه اینطور با تائید های آبگوشتی حال می کنید؟ همه ی دوستانتان اینطور هستند که بدون شناخت کسی او را دشمن فرضی حساب می کنند؟؟؟
و از آن جالب تر کامنتی که دوست لیبرالمان آرمان امیری که در چپ ستیزی شهره ی خاص و عام است برای صادق خان گذاشته و می نویسد:" لذت بردم رفیق بیش از این اینجا نمی تونم چیزی بگم ولی بی صبرانه منتظر دیدنتم" این همان دوستی است که در یک گپ دوستانه با حاج آقا مرتضوی مسئول دفتر نهاد ولایت فقیه در دانشگاه شریف این جملات را ادا کرد:" حاج آقا کمونیست ها دارند دانشگاه را می گیرند. اگر از ما حمایت کنید ما جلوی آن ها می ایستیم" امروز این دوستمان که چندی پیش با ادبیات مفتضح و لمپنیستی خود عربده می کشد:" لعنت. لعنت به تمام كساني كه چنين بازي كثيفي را شروع كردهاند و ادامه ميدهند. لعنت به ماركس و انگلس و هر بي پدري كه اين تخم لق را كاشت. لعنت به نام رفيق. لعنت به نام خلق و توده و مردم. لعنت به عدالت. لعنت به تمامي شما (به اصطلاح خودتان) خائنين به طبقهي سرمايه داري. لعنت به من احمق (من خائن به طبقهي كارگر) كه بالاخره نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و وارد اين بازي شما شدم." و امروز این آقای آرمان امیری است که صادق نوابی را رفیق خطاب می کند!!!! آیا آقای امیری طرفدار دیکتاتوری پرولتاریا شده است؟ و از آن تاسف بارتر اینکه صادق هم از این حمایت سرمست است! این جاست که هدف این نوشته معلوم می شود. هدفی که نه دفاع از تئوری انقلابی که حمله ی هیستریک به من است. خود آقای نوابی در یکی از کامنت ها می نویسند:" اما اگر اینها دشنام است خواستم کیوان هم یک بار برای همیشه طعم تلخ دشنام را بچشد. " و نشان می دهند که مدت ها این عقده را داشته اند که دشنامی هم به من بدهند. طبعا دوستان چپ ستیز هم بدشان نمی آید! این دوستان لیبرال هم معلوم است که از چپ فرقه ای ! ار چپ توده ای ! از چپی که نماینده ی بورژوازی ملی است! حمایت می کنند. اما رفیق نوابی اگر این ها را دشنام می دانید مفتخرم که پذیرای آن ها باشم.
دوست عزیز توهم خود را کنار بگذارید چرا احساس می کنید در موقعیتی هستید که رفیق لنین "کائوتسکی مرتد" را نوشت؟؟ شما م ینویسید:" تئوری دیکتاتوری پرولتاریا آن خط پررنگی است که مارکسیسم واقعی را از سوسیال دموکراسی رودربایستی دار و متزلزل جدا می کند." رفیق حتما با همین استدلال در ستاد هاشمی خودتان را جر دادید تا رای بیاورد نکند آن هم در راستای دیکتاتوری پرولتاریا بود؟؟؟ رفیق عزیز جوگیر نشوید و به خاطر و در نظر آورید علی رغم حضور 6 سالتان در دانشگاه حتی یک کنش رادیکال سیاسی هم انجام نداده اید! به سراغ بنگ و افیون روید که همان شما را خوش تر آید!
نمی دونم چرا یاد اون شب فراموش نشدنی افتادم.
روزای آخر مردادماه 69، 5 سالم بود ! خونمون تو کرمانشاه.
بابا و بابک رفته بودن قصر شیرین دنبال اکبر تا بعد از 10 سال بقلش کنن!
اکبر بعد از 10 سال اسارت در عراق آزاد شده بود و اونشب مهمونمون بود. نمی دونست برادرش اصغر الان تو خاوران خوابیده. هیچکی قصد نداشت بش بگه. تازه برگشته بود . سرمست از آزادی بود نباید اینقدر زود شادی اش رو ازش می گرفتن . مامان سوتی داد نتونست جلوی خودش رو بگیره وقتی تو آشپزخونه بود و فکر می کرد اکبر متوجهش نمی شه هق هق زد زیر گریه. تصویر مبهمی از چهره ی اکبر تو ذهنم دارم وقتی که فهمید اصغر رو از ما گرفتن . بابا هم شروع کرد به گریه کردن. من نمی دونستم باید چی کار کنم تو همون دنیای بچگی در حالیکه نمی فهمیدم دقیقا چه اتفاقی افتاده زدم زیر گریه.......
یاد همه ی کشته شدگان راه آزادی انسان در شهریور 67 گرامی.
تجمع ضد جنگ در تهران
امروز(چهار شنبه ۴/5/1385) تجمع ضد جنگ به فراخوان جمعی از فعالین جامعه ی مدنی در پارک دانشجوی تهران برگزار شد.
این تجمع با حضور حدود 70 نفر از دانشجویان رادیکال و فعالین جامعه ی مدنی از ساعت 5 بعد از ظهر آغاز شد. جمعیت شرکت کننده با پلاکاردهای سرخ و سفیدی که در دست داشتند و بدون شعار دادن به مدت یک ساعت تجمع خود را در ضلع غربی پارک دانشجو و روبه خیابان ولی عصر ادامه دادند و در پایان با راهپیمایی در فضای پارک دانشجو با خواندن سرودهای "انترناسیونال" و "آفتاب کاران" تجمع خود را به پایان رساندند. مضمون برخی از پلاکاردهایی که توسط جمعیت شرکت کننده حمل می شد از قرار زیر بود:
جنگ علیه انسانیت را متوقف کنید.
نان، صلح، آزادی
جنگ نه!
ترور را متوقف کنید.
بربریت نزدیک است.
کارگران اسرائیل با اعتصاب خود ماشین جنگ را متوقف کنید.
دريغ از شاخههاي زيتوني كه شكست
از نکات قابل توجه دیگر این بود که حدود 15 نفر از شرکت کنندگان تی شرت های همسان سرخی را پوشیده بودند که شعار"نان، صلح، آزادی" روی آن ها نوشته شده بود. تجمع کنندگان همچنین عكسهايي از كشتار وحشيانه در لبنان و فلسطين و جرج حبش (مبارز رادیکال فلسطینی) را نيز حمل ميكردند.
تجمع کنندگان همچنین نامه ای را خطاب به مردم خاورمیانه و جهان نوشته اند. متن این نامه را پائین تر می خوانید.
تجمع امروز علاوه بر آنکه نقطه ی عطفی در شکل گیری جنبش ضد جنگ در ایران بود در مطرح کردن صدای سوم ، صدای واقعی مردم ایران، موفق عمل کرد. صدایی که از سویی جنایت اسرائیل و سکوت دولت ها و مجامع جهانی را محکوم می کند و از سوی دیگر بنیادگرایی مذهبی را راه حل برون رفت از این بحران نمی داند. این نگاه حکومت اسرائیل ، حماس و حزب الله را حکومت و گروه های بنیادگرای مذهبی می داند و بنیادگرایی را معلول صورتبندی اقتصادی-اجتماعی سرمایه داری می داند.
نگاه رادیکال و انسانی که امروز به شکل فعال اعلام موجودیت نمود از آن جا که خطر جنگ را پشت دروازه های ایران می بیند ، ضرورت تقویت جنبش ضد جنگ را حس می کند. این نگاه جنگ خاورمیانه را معلول اختلافات مذهبی و قومی نمی داند . جنگ خاورمیانه از سویی معلول صورتبندی اقتصادی-اجتماعی سرمایه داری و از سویی عاملی برای بازتولید نظام سلطه است.
ایسنا با بی صداقتی این تجمع را که تجمعی ضد جنگ بود تجمع ضد صیهونیسم دانسته ، اما همین انعکاس خبر نشانه ی ابتکار عمل شرکت کنندگان در تجمع بوده است. مهمترین تفاوت از آن جا آغاز می شود که نیروهای وابسته به حکومت خواستار حمایت از حزب الله هستند و از این طریق از ادامه ی جنگ اگر به نفع حزب الله پیش برود دفاع می کنند ولی تجمع کنندگان خواستار پایان جنگ و کشتار هستند.
متن نامه:
جنگ عليه بشريت را متوقف کنيد!
جنون جنايت آن چنان جهان را در بر گرفته است كه مگر با ديدن تجهيزات پيچيده و پيشرفته نظامي بتوان اين زمانه را از روزگار بدويت و توحش تميز داد. بحران كنوني خاورميانه دو راهيِ گريزناپذيري را پيش رو نهاده است: تكرار چرخه معيوب خشونت، ادامه جنگ و هرچه بيشتر در غلتيدن به ورطه بربريت؛ و يا متوقف ساختن جنگ و تلاش براي دستيابي به صلحي پايدار و جهاني انساني. راه اول، خواستِ دولت هاي ضد مردمي است که براي حل مشکلات اقتصادي و سياسي خود حاضرند جان هزاران انسان بي گناه را قرباني کنند؛ و مسير دوم، خواستِ نيروهاي مردمي و مترقي است که براي جامعه اي آزاد و برابر تلاش مي کنند.
حكومت اسراييل كه جغرافياي خود را ارض موعود و قوم يهود را يگانه وارث ابدي آن مي داند، اينك آن سرزمين را به جهنمي بدل ساخته است: نخست، سلب ساده ترين امكانات حيات از ساكنان نوار غزه و سپس تهاجمي همه جانبه به لبنان و هدفِ حمله قرار دادن تاسيسات زيربنايي، قتل صدها غير نظامي و آواره كردن بيش از نيم ميليون انسان؛ که در ميانه اين آتش و خون، زنان، کارگران، کودکان و همة فرودستان اجتماع به قعرِ جهنم نزديکتر مي شوند. دولت هاي مختلف جهان نيز نه تنها تلاشي جدي در دفاع از مردمان بي گناه و بي دفاع فلسطين و لبنان انجام نداده اند بلكه بعضاً مهر تاييدي نيز بر خشونت لجام گسيخته اسراييل زده اند.
چگونه مي توان از حكومت هايي چون آمريكا، كه با حمايت آشکار از جنايات اسرائيل، اهميتي به نخستين حق، يعني حيات نمي دهند، انتظار به ارمغان آوردن حقوق بشر را داشت؟ تا آن هنگام كه جهان بر مدار سرمايه مي گردد حقوق انسان ها نيز به پول هاي رايج قابل خريد و فروش خواهد بود. و دولت هاي سرمايه مدار، دلالان اين بازار ضد انساني هستند. از سويي، دولت هاي مختلفِ حافظ اين نظام چاره بحران هاي دروني و ساختاري خود و يا تضادهاي في مابين را در جنگ، يا در فرافكني و منازعه اي غيرمستقيم جستجو مي كنند. از ديگر سو، «بنيادگرايي ديني» كه خود در بستر اين نظم باليده است در حاشيه آن مي كوشد زمان را به عقب بازگرداند و با تداعي جنگ هاي صليبي و سوءاستفاده از احساسات مذهبي، پيروان اديان مختلف را به جان هم اندازد و به نام دين، مردم را وارد جنگي کند که هدف آن جز فروش تسليحات براي سود بيشتر نيست. و در اين ميان زندگي يا صحنة تكرارِ استثمار، بي عدالتي و سلب آزادي ها و يا نظير آن چه در عراق مي گذرد، قرباني هر روزه بمب و وحشت و ترور مي گردد و آن چه از ياد مي رود انسان است، انساني شايسته انسانيت.
ما، جمعي از فعالان مستقل جامعه مدني و طرفداران صلح در ايران، خواستار خاتمه جنگ، خشونت و ترور در منطقه هستيم و با تبري جستن از بازي دولت هاي ضد مردمي، از مردم جهان و خاور ميانه مي خواهيم با اعتراضات خود دولت هايشان را وادار به فراهم آوردن زمينه هاي صلحي پايدار كنند.
به اميد صلح، آزادي و برابري براي همگان
گزارش های دوستان: